تبليغاتX
اشکها و لبخندها
   

اشکها و لبخندها

 
 

 

 

منوی وبلاگ (1)

 



  آرشیو ماهانه
 » خرداد 1391
 » اردیبهشت 1391
 » فروردین 1391
 » اسفند 1390
 » بهمن 1390
 » دی 1390
 » آذر 1390
 » آبان 1390
 » مهر 1390
 » شهریور 1390
 » خرداد 1390
 » اردیبهشت 1390
 » فروردین 1390
 » اسفند 1389
 » بهمن 1389
 » دی 1389
 » آذر 1389
 » آبان 1389
 » مهر 1389
 » مرداد 1389
 » تیر 1389
 » خرداد 1389
 » اردیبهشت 1389
 » فروردین 1389
 » اسفند 1388
 » بهمن 1388
 » دی 1388
 » آذر 1388
 » آبان 1388
 » مهر 1388
 » تیر 1388
 » خرداد 1388
 » اردیبهشت 1388
 » فروردین 1388
 » اسفند 1387
 » بهمن 1387
 » آرشيو


  لينک دوستان
 » دوستم مليحه
 » دوستم مریم
 » پريزاد عزيز
 » ستایش عزیزم
 » میثمک
 » دزيره عزيز
 » مهتاب عزيز
 » جوجو جونم
 » دوستم افسون
 » دنیایی به رنگ یاسی
 » نسيم عزيز
 » همدم خانوم جون
 » غزل جونم
 » نو عروس عزيز
 » ساراي عزيز(خونه مهربوني ها)
 » هدای مهربون
 » فلفل بانو
 » دوستم سايه
 » من و هسملی
 » دوستم المیرا(متاهل خوشبخت)
 » مژگان عزيز
 » الي عزيزم
 » دوستم بادوم خانوم
 » سپیده خانوم
 » زهرا و مهرزاد و نی نی
 » مهر عزیزم
 » سیندخت عزیزم
 » ممو خانوم(عطربرنج)
 » روژین جونم
 » روز نوشت های جوجویی
 » بانو خانوم
 » بهار دل نازک عزيز
 » سمیه خانوم
 » سارا جونم
 » ترانه جونم
 » غزال جونم
 » سپیده خانومی(باران عشق)
 » سایرا خانوم
 » ناردونه خانوم
 » خواهرشوهر کوچولو
 » دختر پاییزی(مریم خانوم)
 » مهرگان عزيز
 » دوستم آهو
 » فيروزه ي عزيز
 » بهار جونم و همسری
 » عروس ساده بي سياست
 » عسل و آشيانه ي عشق
 » ايستگاه سولي
 » دوستم سارا سارا
 » طراوت جونم
 » خاطرات یک پزشک قانونی
 » زن دوم(پری خانوم)
 » پزشک زندان
 » ماجراهاي من و مادرشوهر جانم
 » ويولت عزيز(به خاطر خدا همسرت را ببوس)
 » نياز جونم
 » دوستم مهربانو
 » دوستم غزل(مامان قصيده)
 » يادداشتهاي دختر دستفروش مترو
 » مطبخ رويا جون
 » کدبانو خانوم
 » مطبخ شیما
 » آشپزخونه ی ما
 » آشپزخونه مامانم اینا
 » آشپزخونه سپيده جون
 » فست فود سمير
 » آشپزخونه ي سحربانو
 » روي ميز آشپزخانه
 » تزيينات و خانه داري محبوب من
 » زنده باد غذاي خوشمزه
 » شکلک ها(سانا و سامی)
 » فاریا شکلک
 » شکلک
 » شکلک های محمد
 » آپلود عکس


  لوگوی دوستان

اشکها و لبخندها



  آمار و نویسندگان
 » نويسندگان :
آمار بازديد :

تعداد بازديدها :  

 
   


 

 

 یک پست هولیییییی
       

 

کارای خرید ناناز افتاده رو دور تند...بسکه این دختر اسلوموشنه و با حوصله حرص منو درمیاره..انگار نه انگار ۱۸روز دیگه عروسیشه...تازه میخاد بره یخچال و گازو چوبشو اوکی کنه...

شکر خدا پرده و خورده ریزه ها تموم شدن...تمیز کاری خونه شونم تمومه...آرایشگاه و آتلیه رم اوکی کرده...

لباس عروسم هفته قبل رفتیم و سفارش دادیم براش بدوزن...البته ایرانی نیست ترکه..قرار براش بفرستن..خیلی زیبا و رویاییه...

منم در اقدامی انتحاری رفتم یک دست کت و شلوار زیبا پسندیدم...واقعا ازین قیمتای فضایی اسه لباسای زشت حالم بهم میخورد...لباسم کرم قهوه ایه..البته سایزمو نداشت قرار شد بیاره مغازه باباینا..خودم وقت آرایشگامم فیکس کردم...میخام یه دکلره نسکافه ای درارم..خوبه به نظرتون؟؟؟همه میگن مش کن چون وحشتناک بهت میاد..اما دوست ارایشگرم گفت یه دکلره شیک و خوشرنگ برات درمیارم..مش پارسال کردی تکراری میشی...

راستی ناناز یه سوپرایزم کرد..اینکه روزیکه برای عکس اسپرتش میره من و همسرم بریم و بله.......مام بعکسیم خواهر...فقط نمیدونم با این ابروهای یاد.گار. ا.مام چطور برم؟؟؟ریشو سیبیل که نگو آبجی..دیشب همسر بهم پیشنهاد داد ریشامو عین خودش شونه کنم..منم از حرصم یدونه از موهای ریششو که زیر چونه ش بود کندم..تا اون باشه دیگه بهم تیکه نیاد.....

قرار شده که یکشنبه وسیله هارو ببریم بچینیم....وایی ناناز از دست تو...تازه میخاد بره دنبال کارت و میوه و شیرینی و کیک و اینا...من عوض اون استرس دارم بخدا..علی تازه دیشب رسیده تهران..سرویس طلای عروس و خریدای مشترکشونم مونده...به اضافه تور و تاج و خلعتی ها....

بگذریم....

حاجیتون یه دوهفته ای هست تحت نظر دکتر رژیم میگیره..تو این دوهفته ۲کیلو کم کردم..یه احساس خوب لاغر شدن و باربی گردیدن بهم دست داده...واسه چاقای همسایز خودم قیافه میگیرم..میدونم کمه برای ۲هفته اما دکی گفت میخام وزنتو جوری بیاری پایین که بتونی ثابت نگهش داری...قراره ظرف ۶ماه به وزن ایده آل برسم(فهمیدین چند کیلو اضافه دارم؟؟؟)

ازونورم به خاطر شرایط مامان و ناناز مجبورم هفته ای یکی دوشب بمونم اونجا...اما این همسره حسود اذیتم میکنه..یعنی اولش که میخام برم چون تازه گوش مخملی شده و داغه با لبخند راهیم میکنه اما از ساعت ۴مخمو میخوره بسکه زنگ میزنه..دعوام نمیکنه ها...خودشو لوس میکنه...مثلا میگه:منکه شام نخوردم...دارم غش میکنم..کی میای پس؟؟(حالا ساعت چند؟؟؟۳۰/۱۱ شب)دست و پام میلرزه بخدا..یا مثلا زنگ میزنه حرف نمیزنه..عین مزاحمای خبیث نفس میکشه پشت گوشی...مردم آزاره دیگههه..

اینم از غیبت پشت سر همسر....

مادرشوهر شدیدا مشغول نگهداری نوه گرام میباشد..اما امان از وقتیکه سایه یلدارو ببینه...رگباره سواله که ردیف میشه..داشته باشین:"ببینم از کی اقدام میکنین شما پس؟؟؟؟از امشب قطع کنین دیگه!!!!(جااااااااااان؟؟!!!!!)ناناز یخچال چی خرید؟؟؟؟خونه ش چند متره؟؟؟چندتا ۱۲ متری میخوره؟؟؟؟چند خوابه ست؟؟؟چرا مامانت داره لحاف میده٬ الان دیگه کسی لحاف نمیده که؟؟!!!!دیشب شام خوردین یا نه؟؟؟؟دکتر میری دیگه؟؟؟چی میگه؟؟؟دارو داده بهت؟؟؟صابخونه تون زنگ زده واسه تخلیه؟؟؟کی اومدی از خونه مامانت...کی میری دوباره؟؟؟؟

خدایااااااااااااا.....دلم میخاد صورتشو چنگ بندازم....دیروز نشسته موهای سفید وسط سرمو میشماره...بسکه دندونامو فشار دادم فککم درد میکنه....خدارو شکر که نمیخورم ازش..اما باور کنین منه بلبل زیر رگبار سوالای فوضولیش هنگ میکنم....

این ۴شنبه(۲۷/۲/۹۱) پدرشوهر بهم زنگ زده که:یلدای بابا...میخوام یه سفر ببرمت..نه نگو...من:کجا به سلامتی بابا؟؟بابای شوهر:این هفته شمال..آخر خردادم مشهد ایشالا...منه خوجال:::چراااااااااا؟؟؟کیا میان؟؟بابای قدرشناس شوهر:فقط تو و همسر و مامان...دلیلشم اینه که میخام خستگی این چند ماه فشار از تنت دربیاد...میخوام حالو هوات کوک شه...میخوام واسه صبوری و خانومیت یه دست مریزاد بگم..گرچه خیلی کمه..منه جشن در ماتحت برگزار: نه بابایی..این حرفا چیه؟؟!!خش اینام میان؟؟؟پدرشوهر جیگرطلا:نههههههههه.. اونا مامانو بردن مشهد واسه اینکه توله شونو نگه داره مگه به منو تو تعارف کردن؟؟؟اونم از سوغاتی ای که واسه تو آوردن..یادم میفته عصبی میشم بخدا...(یه شلوار نخی گل من گلی ۲۰۰۰تومنی آوردن..من ناراحت نشدم..اما انگار یکی خیلی ناراحت شده)منه کف در دهان:نه باباجون نگین اینطور....این هفته جمعه مراقب کنکور  عل.می کار.بردی ام..نمتونم بیام...

خلاصه به زور کنسلش کردم..اما..آمما...دیروز خونه ننه جون شوهر بودیم و منم زدم تو خااااال...انگار خش و مش نمیدونستن که پدرشوهر همچشن پیشنهاد شرم آوری بهم داده..تا اینو فهمیدم عمدا و با صدای بلند شروع کردم به تقدیر از پدرشوهر..و اینکه دعوتش غافلگیرم کرده....خلاصه قیافه ها دیدنی بود..تازه یه چیز دیگههههههه..اینکه پدرشوهر تو سفری که خودش به مشهد داشت فقط برای من سوغاتی اورده بوده..حتی برای مادر خودشم چیزی نگرفته...اونم چیییییییییی؟؟؟۳مثقال زعفرون اعلا و نبات و یه تو گلویی ایه فیروزه معرکه...م.ش هرکاری کرده که بابا یه تیکه از یلدا کم کن بده به خش..جلو شوهرش زشته..اما پدرشوهر نداده..تازه با زرنگی تمام برده تو صندوق عقب ماشین قایم کرده که مبادا م.ش پاتک بزنه....نیشخند

کلی کیفورم....خدا این پدرشوهرو برام نگه داره...گرچه یکم شیطون بوده اما الان نمونه ی یه پدربزرگ و پدرشوهره عالیه..

 

هفته خوبی داشته باشین(این پست مال شنبه بود که بلاگفا قاط زده بود)

 

از شنبه تا الانم خبر خاصی نشده...فقط فروشنده لباسی که برای خودم اوکی کرده بودم قرار بود برام سایزمو بفرسته بدقولی کردو دستم موند تو حنا..دیروز با همسر رفتم هفت-حوض یکی دیگه خریدم...فردام ماموریتم...ابیا-نه...و..کا-شان(شهر همسر اینا)

دیگه دیگه...؟؟!!!!!!اهان نانازم وسیله هاشو دیروز که من تو اتاق پرو داشتم عرق میریختم و شلنگ تخته مینداختم کلافهبرده خونه خودش....گفتم ۵شنبه میرم کمکش که بچینه....(به به چه خواهر به درد بخوری...دوشنبه تا۵شنبه ام که دست نمیزنن تا من برم.....حتتتتتتتتتما.)

یعنی عاشق خودم شدم وقتی با خیال راحت زیپ شلوار کت شلوارمو کشیدم بالا..الهی قربون خود لاغرم برم مننننننن....

 

 


 

 

       

  نوشته شده توسط یلدا

 

 

 

 عطر تو
       

 

جمله ی آخرو که گفتم یه خدافظی سرد کردمو گوشی رو گذاشتم...یه نفس عمیق کشیدم..خوشحال بودم که حرفمو زدمو نذاشتم تو دلم بمونه..آره باید میگفتم...

وسط خوشحالیم چشمم افتاد به ساعت..وایی..نزدیکه اذانه..افطارم حاضر نیست...اونروز روز اخر شعبان بود..یعنی یه روز مونده به شروع ماه مبارک..و من طبق هرسال رفتم پیشواز...

یاعلی..برم سراغ سوپم که داره روگاز قل قل میکنه...تقریبا حاضره..مونده سبزیش.. گشنیز خورد میکنم و یه مشت میریزم توش..

سماورم زیاد میکنم تا جوش بیاد...خرما...پنیر..گردو..بربری فریزی..و هندوانه ی محبوبم...

سوپ حاضره فقط باید یکم نعنا و فلفل قرمز تفت بدم و روش بدم.....

نهههههههه...یهو یادم میفته که نعنام تموم شده..با ناامیدی در کابیت کنار گازو باز میکنم...شیشه ها رو دونه دونه میزنم کنار تا میرسم به ظرف نعنا...خالیههههههههههه...

ته ته کابینت یه ظرف  حلوا شکریه بزرگه...جدیده..یادم نمیاد کی گذاشتمش اونجا...برش میدارم..درشو باز میکنم...توش یه نایلونه و دوتا شیشه کوچیک....

در اولین شیشه رو که باز میکنم....عطر نعنا میپیچه تو اشپزخونه....آه از نهادم بر میاد...مامان....مامان گلم...صداش میپیچه تو گوشم که:مامان جان اینو تازه خشک کردم..برات میزارم تو این کابینت خودت بعدا جابه جاش کن..من دست بزنم فردا یقه م میکنی که جای وسیله هامو عوض کردی!!!

دومین شیشه شویده...خشک و سبزو معطر.....مامان...عشقم..

گرمم شده...داغم...دارم میسوزم...

شیشه ها تو دستم٬ دارم میلرزم....و عطر تو پیچیده تو خونه...مست عطرتم مامان...من..منه کوچیکه حقیر...

منی که خوشحالی کذایی دو دقه پیشم نابودم کرد..چرا دلتو شکوندم؟؟!!!

قربونت برم....فدای اون چشای سبز همیشه نگرانت...قربون اون دستای همیشه نم دارت که بوی آب میدن...

خدا منو بکشه....چرا دعوام نکردی؟؟؟چرا نگرانمی؟؟نگران من ناسپاس و قدر نشناس!!!....

صدای گوشیم میاد...داداش کوچیکه اس داده که:مامان میگه با آب سرد افطار نکنیا٬دل درد میگیری...با نمک و آب ولرم شروع کن..التماس دعا...

واییییی....وای بر من...یلدا چیکار کردی؟؟؟

پریدم سمت گوشی تلفن....صدای اذان پیچید تو خونه.....

الله اکبر......الله اکبر.....

و صدای یه دختر حقیر و ناسپاس که دل مامانشو شکونده:الوو..مامان..غلط کردم...

و صدای یه مادر که میگه:عیبی نداره مامان جان..فهمیدم قندت افتاده٬ فشارت اومده پایین...برو افطار کن..گریه نکن..الان شوهرت میاد میبینه گریه کردی اوقاتش تلخ میشه...بخندددد...

و من خندیدم...به تمام مشکلات..به تمام دنیا....به تمام غمها...چون تورو دارم...چون تو پشتمی..همیشه و همیشه.....

 

مامان جون روزت مبارک.


 

 

       

  نوشته شده توسط یلدا

 

 

 

 شمارش معکوس
       

 

یادمه سال ۸۸ خرداد که شد(عروسیم تیر بود) منم یه تیتر اینجوری زدم واسه پستم...شمارش معکوس..حالا نوبت نانازه که با تحمل مصائب و سختی فراوون عروس بشه..راستش بعده عروسیم حس کردم که چه موش آزمایشگاهی خوبی بودم من!!آخه بچه اول بودم و تمام خوب و بدا روی من بینوا تست شد...مثل :شام عقد بدیم یا ندیم؟؟شام بله برون بدیم یا ندیم؟؟کادو چه کنیم؟؟پاتختی خونه عروس باشه یا مادر عروس یا مادر داماد؟؟حنابندون بگیریم یا نگیریم؟؟

اما الان ناناز هیچکدومو نداره خداروشکر...به راحتی و بدون حتی مشورت٬عین یه برنامه از پیش نوشته شده داره کارا پیش میره...تو دوران عقدشم از من راحت تر بود..منو همسر با دوتا اتاق فاصله تو خونه میخابیدیم..(البته اگه شب میموند..چون اجازه نداشت شب بمونه)قبل از ساعت ۱۲ باید خونه میبودم..و هزاران مورد دیگه..توجیه هم میشنیدم که:تو دختر بزرگی و ما بعد از تو یه دختر و دوتا پسر مجرد داریم..هییییییی..روزگار...

حالا رسیدیم به روزای پر تب و تاب قبل عروسی..دقیقا ۳۳ روز دیگه مونده تا چشمای آبی خواهرمو از زیر تور سفیدش ببینم...و آرزویی که خودم به شخصه داشتم از رسیدن بهش نا امید میشدم...

هروقت میرم خونه مامان و میبینم که یه تیکه از وسایلاش کم شده و داره کم کم لباساشم جمع میکنه بغضم میگیره...یه روز که مامان  داشت سبزی نانازو میریخت تو سبزی خرد کن از فین فینش فهمیدم داره گریه میکنه..زیر لب میگفت:کی میگه دختر خوبه؟؟؟؟بالام رو دارن میبرن!!

من و ناناز خیلی بهم وصلیم...گذشته از مسائلی که تو زندگیم هست و نباید خانوادم بدونن چیزی رو ازش پنهون نمیکنم..اونم بدتر از من..

ما ۳سال فاصله سنی داریم اما هرکی مارو ببینه فکر میکنه ناناز ازمن بزرگتره..بسکه اون متین و مودبه  و من هار و پر سرصدا...

۵شنبه رفتیم لباس عروس براش دیدیم...یه لباس عروس زیبای ترک...قرار شد سفارش بده براش بفرستن...ازونجام رفتیم ابوسعید آیینه و شمدون دیدیم...قراره فردا باهاش برم برای آرایشگاه..خواهر شوهرش براش از گلسرخ وقت گرفته اما ناناز میگه:هزینه ش زیاده(یک میلیون و ۸۵۰ تومن)شاید بریم یه جا تو جردن و یکی هم تو ونک...تا ببینیم کدوم میشه..تا آخر هفته هم باید تیکه بزرگاشو بگیریم بفرستیم خونه شون..

میدونم پراکنده و چرت و پرت نوشتم..اما ذهنم درگیره.شما ببخشید.

ایشالا بزودی دوباره سرحال خواهم شد.


 

 

       

  نوشته شده توسط یلدا

 

 

 

 یه کلومم از خواهر عروس
       

 

خب ما یه عروسی عظیم در پیش داریم..

عروسی نانازه دیگهههههههههههه...بزن اون قشنگه رو..............

بعد از ۳ سال نه ببخشید ۴ نه نه از ۸۴ تاحالا چقدر میشه؟؟؟ازون سال تاحالا این دوتا عاشق بینوا منتظر وصلن..(حالا وصل شدن یا نه من مطمئن نیستم..اما اگه یه رگه من تو تن خواهری باشه خودشو منگنه کرده چه برسه به وصل!!!اما به نظر شلغم تر این حرفا میاد!!!)

آقا این علی آقا دوماد ما سال ۸۴ اومد خاستگاری...اول که ناناز میگفت نههه..اما بعد علی مخشو زدو بهش گفت ۴ساله زیر نظرش داره و پشت انواع تیر برقا و درختا قایم شده تا ردشو بزنه(فامیل دورمونه)..نانازم گفت بعلههههههههه..اما بعد بابام دبه کرد که :نهههههههههه..من به نظ.امی دختر نمیدم...هرچی علی بدبخت میگفت:من رسمی ام..دوتا خونه و یه مغازه دارم احتیاجی به اون پول ندارم اما چه کنم که عاشق کارمم؟؟...من موهندیس این مملکتم...بزودی خلبان میشم..بابام میگفت:نههههههههه... و داستان عاشقی این دوتا افتاد سر زبونا...

یعنی من یادمه اوایل هر هفته میومد خاستگاری بعد شد ماهی یه بار..اوایل لشکر کشی میومدن اما بعد تنها با مامانش می اومد(پدرش فوت شده)..تا بلاخره با وساطت دایی بزرگش و عموی پیرش(فکر کنم ۱۵۰ سالش باشه بنده خدا..ازوناست که از دست عزایییل فرار کرده رفته زیر میز قایم شده) بابام بعله رو داد...اونم کی؟؟دم عروسی من...جوری شد که این هفته پنجشنبه ۱۸تیر بله برون ناناز بود و پنجشنبه بعد عروسی من..شب بله برون نزدیکه  ۱۲۰تا مهمون داشتیم فقط...اونم شام...خلاصه این دوتا هلاک٬ محرم شدن و دیگه افتادن تو کار جیک جیک و دودر بازی!!

اما الان ۳سال میشه که همه منتظر عروسی اینان..علی شرایط کاریش جوری نبود که بتونه نانازو ببره..که شکر خدا همت کرد و برای وسط خرداد وقت تالار گرفت..ایشالا حدودای تولد امام علی خواهری منم علوس میشهههههههههه...

حالا معضل اینه:که علی طبق معمول رفته ماموریت یه شهر دور...نزدیکای عروسیشون میاد..ناناز و هماهنگیا و خریدارم(تا حدودیشو البته)سپرده به من...ازونورم همسر بنا به اون دلیلی که میدونید ناجور چسبیده تنگ دلم..خیلی بهم عادت کرده و حسودیای بد میکنه..حتی نمیزاره ۱ساعت با مامانم یا ناناز اختلاط کنم..حسود

نمیدونم چطور بپیچونمش؟؟!!!

خرید لباس و باقی چیزا هم که جای بسی غصه داره...کلا درگیرم..اما چه درگیری شیرینی!!!

 


 

 

       

  نوشته شده توسط یلدا

 

 

 

 خانوم خونه
       

 

ساعت:۴۵/۳ بعد از ظهر

بدو بدو مثل فشنگ سیستم اتاقمو خاموش میکنم و چادر و کیف و تشکیلاتو برمیدارمو دددد بدووووووو...دارم از سرویس جا میمونم..اصلا حوصله هی پیاده شو سوار شو رو ندارم....تو سرویسم اول یه چرت ۳ دقه ای میزنم بعدم با همکار پشتیم فک میزنیم.

ساعت:۴ بعد از ظهر

میرسم سر کوچه...با همکارم هستم..یه خانم مجرده که سنش از ۴۴-۴۵ گذشته..من کوچه ۱۶همم اون کوچه ۱۵ هم...یکم وایمیستیم سر کوچه اونا و پشت سر اون یکی همکار مجردمون که عنق و بد خلقه اصلانم به چرت و پرتای ما نمیخنده غیبت میکنیم..همکارم ادای اخم کردناشو درمیاره..منم ادای پشت چش نازک کردناشو...اون نخودی میخنده اما من عین هیولا قهقهه میزنم..خدافظی میکنیم و میرم سمت کوچه خودمون...سرکوچه آمار ماشین همسرو میگیرم و میفهمم هنوز نیومده...خوشال و خجسته گازشو میگیرم سمت خونه...در حال گاز دادن بودم که قسمم یادم اومد...

اینکه قسم خوردم امروز هیچ کاری نکنم و فقط بخوابم..بسکه روز شلوغی بود امروز... تازه بینهایت کمبود خواب دارم و هوای بهار مستم کرده.امیدوارم به قسمم عمل کنم...

کلید تو در چرخید و خونه ی خنک درش باز شد..

ساعت شد:۰۵/۴ دقیقه

از دم پله ها چادرو از سرم میکنم...کلیدو تو قفل در ورودی که میچرخونم بدون توجه به همسایه بالاییه(مبادا سر برسه)دست میکنم زیر چونه م و مقنعه ی خفت رو درمیارم...همسر نیست واقعا..خدایا شکرت بار الها...

مانتو و شلوارو درمیارمو همینجوری با تاپ و بی شلوار تو خونه رژه میرم تا آمار خونه رو بگیرم..مثل همیشه اول آشپسخونه:خب سینک که پره لیوانه...سماور خاموش...گازم پره دونه های برنجه..ای خدا..

بعد اتاق خواب:که قربون همسر با همتم برم من..تخت همونطور که من بلند شدم و پریدم بیرون همچنان پابرجاست..از خیسیه حمومم میفهمم که آقا دوش گرفتن...

پذیراییم که جابه جا لیوانای رنگارنگ تزیینش کردن..جورابای گوله شده هم از زیر مبلا بهم سلام دادن..گلدونام تشنه و هلاک برام برگاشنو تکون دادن که ما آب میخوایم..!!!

ساعت ۳۰/۴

یهوو یاد نمازم میفتم که مونده..آخه تو اداره نمیتونم بخونم..وضوش به دلم نیست..حس میکنم ترشح میشه روم..یه بارم صبح وضو گرفتم و بعد نماز صبح درومدم بیرون با خودم گفتم تا اذان ظهر نگهش میدارم...اما نشد..بسکه چایی و خیار و میوه واینا خوردم تا تو چشمام پره آب بود..این شد که بعداز ظهرا وقتی رسیدم خونه نماز میخونم...پس با همون سر و ضع خنده دار وضو گرفتم و الله اکبر....

ساعت ۵

بعد از نماز گفتم بیخیال وضع اسفناکه خونه..من باید بخوابم..رفتم لحاف سرخابی مورد علاقه مو از رو تخت اوردم با متکای محبوبم...و ولوووووووو شدم جلو تی وی...داشتم کانال عوض میکردم که صدای دسته کلید همسر اومدو آه از نهادم درومد..........نهههههههههههه

ساعت ۶

خب این یه ساعت رو دارم به حرفای تموم نشدنی همسر گوش میدم..عادتشه..تا از در میاد تو از لحظه ای که از خونه رفته بیرون تا موقعی که اومده رو یه کله برام تعریف میکنه..نمیونم خوبه یا بد؟؟!!!هرچیه ما تحت خشو ناجور میسوزونه!!!همیشه میگه:یلدا من این یه هنر تورو یاد نگرفتما!!منم میگم:ای بابا مگه کدوم هنرمو یاد گرفتی؟؟؟این یکیشه..بعدشم من یادش ندادم که٬ از دوران عقد این همین مدلی بود(منظور از این همسر میباشد نه درِ ورودی منزل!)

ساعت ۳۰/۶

بلاخره موعد اخبار رسید و منم خلاص شدم..رفتم آشپسخونه..گفتم بزار یه چایی بزنیم...سماورو روشن کردم ..یادم افتاد مرغ گذاشتم بیرون واسه شب که مرغ و بادمجون بپزم..گفتم بزار اونارم بزارم بپزه بعد برم بخوابم..پیاز..روغن..تفت مرغ..بعدم زردچوبه و آب..یه پره کوچیک چوب دارچین..در آخرم یه تیکه فلفل دلمه ای و زعفرون..همه مراحل به ترتیب انجام شد..منتظرم که جوش بیاد درشو بزارم و برم بخوابمممممممممم...توجه داشته باشین که در هین آماده سازی مرغ ولوم تی وی رو ۱۰۰۰ بود و کل خونه ناراحته اون تصادف بی آر تی با درخت بودن..مثلا مبلا و تابلوها یا سینک ظرفشویی..(من کشته مرده ی این در سختی بودنه مردا هستم) اومدم که بیام بیرون گفتم بزار برنجمم خیس کنم..

و این شد که ساعت شد: ۱۵/۷

دیگه اومدم که بخوابم..گفتم توپم در کنن دیگه نمیتونم وایستم..باید بخوابم..مردم بسکه خوردم به درو دیوار..تا رفتم زیر پتو و چشمامو مثل کروکدیل دادم بیرون تلفن ززززززززرررررررررر...ای خداااااا..خودمو زدم به خواب تا همسر جواب بده..مامانم بود...ای وااای مامان..تو دیگه نهههههههههه...همسرم که قربونش برم سریع گوشی رو گرفت طرفم..نهههههه....الو سلام مامان....

ساعت : ۸

دارم با مامان حرف میزنم..همچنان.......از اسبابکشی دوست قدیمیش میگه تا خرید هندونه ی دیشب توسط بابا..تمام دغدغه شم شده عروسی ناناز که یه ماه دیگه ست..و اینکه سبزی قورمه من تموم شده و باید برام بگیره و سرخ کنه...تازه یه چیز نگران کننده ی دیگه ام هست:"اینکه یلدا به نظرت توت فرنگی خوب تا قبل عروسی ناناز میاد؟؟؟آخه مربای توتش ماله پارساله بچم".....ماماااااااااااننننننننن...همونطور که حرف میزنم تخت رو جمع میکنم و با حسرت به متکام خیره میشم...جورابا رو یه جا تپه میکنم تا بریزم تو ماشین..گلدونامو آب میدم٬هرس میکنم و میزارمشون تو تراس تا با نم نم بارون بهار عشق کنن..لیوانارو جمع میکنم تو سینک...آب برنجو میزارم...بادمجون از فریزر در میارم و میزارم کنار گاز تا یکم یخشون باز شه...و مامان همچنان داره از مغازه ای که وحید (برادرم)باز کرده میگه...و مهمونی دوست بابا..

ساعت: ۳۰/۸

همسر ولووووو داره بی ست و سی میبینه...مامان تازه قطع کرده..منم برنجو آبکش کردم دارم کف قابلمه سیب زمینی میچینم...برنجو که دم میزارم٬ لباس زیرا و جورابا میرن تو ماشین...وایتکس و پودر و نرم کننده میریزم و استارت...ماشین که میچرخه ظرفا هم شسته میشن..یکم از پودر ماشین رو میریزم تو لیوانا و میزارم بمونن(خیلی خوبه شمام امتحان کنید مخصوصا اونایی که به وایتکس حساسیت دارن..)بعد از یه ربع میشورمشون..گازو با سیف اسپری پاک میکنم...کف آشپزخونه رو جارو شارژی میکشم و خیار گوجه هارو با مایع ظرفشویی میشورم...دوباره پیاز داغ ..بهش رب و فلفل و آبغوره میزنم..آب میریزم و جوش که اومد بادمجونا رو میچینم توش..مرغا سرخ میشن و میرن کنار ..چایی میریزم برا همسر و با خرما میبرم براش...وضو میگیرم و نمازمو میخونم..بعدم با ظرف سالاد سازی میرم تو هال..

ساعت:۳۰/۹

دارم همسرو صدا میزنم تا بیاد سینی وسایل شامو ببره...میاد یه ماچ از گردنم میکنه و میبره...جلو تی وی شاممونو میخوریم و بعدشم چایی. دراز میکشیم تا هم سریالارو ببینیم هم تو سرو کله ی امروزمونو بزنیم...وایی یادم رفت لباسا تو ماشینن!!!باید پهنشون کنم...

ساعت: ۱۱

همسر میره که بخوابه..صبح زود باید واسه کاری اداره بیمه باشه...یادم میفته که مقنعه و چادرم تو بارون امروز خیس و چروک شدن...اتو....چندتام پیراهن برای همسر اتو میشه...

ساعت : ۳۰/۱۱

اسلوموشن و  سایلنت دارم ظرفارو میشورم تا همسر بیدار نشه و کار دستم نده...ناهار فردای خودمو همسرو برمیدارم و بقیه جاساز میشن...بعدم گلدونارو میارم تو تا یخ نزنن...

ساعت: ۱۰/۱۲

سماور خاموش...پنجره بسته...شیر ظرفشویی سفت میشه...قفل در خونه رو تست میکنم که قفله یا نه!!قرص آهن و اسید فولیکمم میخورم..مسواک ...چراغارو خاموش میکنم..میام تو اتاق خواب..لوسیون میزنم..سره همسر رو متکای خودشه اما نمیدونم چجوری واقعا چجوری پاهاش و متکا بغلیش سمت قسمت منه..!!پیراهن خواب سبزمو میپوشم و میرم زیر لحاف..فوری یه دست سنگین میشینه رو کتفم بعدم یه صدا میاد که میگه:عزیزم.....و خررررر پفففففففف(احتمالا میخواسته بگه خسته نباشی)پشتمو میکنم بهشو  چشمامو میبندم...

بلاخره منم خوابیدم


 

 

       

  نوشته شده توسط یلدا

 

 

 

 ....
       

 

سلام دوستان...

خوبین خوشین؟؟؟سلامتین؟؟؟عیدتون با تاخیر مبارک..به قول یکی از بچه ها تا آخر فروردین عید حساب میشه دیگه...!!!

ایشالا بهترین سال و شادترین سال باشه براتون..سالی پراز برآورده شدن آروزهای قشنگ و رنگارنگ...

حرف دارم براتون..........................

قول داده بودم که برم و با خبرای خوب برگردم..اما شرمنده

رمز جدیده..میفرستم برای دوستان(مهرگان عزیزم و سارایی جونم..رمزتون برام باز نمیشه..یه کاریش بکنید..)


 

 

        ادامه مطلب

  نوشته شده توسط یلدا

 

 

 

 شرح این روزها+خداحافظی
       

 

یه مدت نمینویسم تا با خبرای خوب برگردم...حوصله شمارم سر نبرم...اما همچنان دوستون دارم و میخونمتون...

من رفتم......منو یادتون نره..یلدای خسته و غمگین وبلاگستان رو....


 

 

        ادامه مطلب

  نوشته شده توسط یلدا

 

 

 

 روی تلخ زندگی
       

 

چی بگم؟؟؟؟؟

آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

 

        ادامه مطلب

  نوشته شده توسط یلدا

 

 

 

 خبر آمد خبری در راه است.....
       

 

تو اوج نا امیدی...

خدایا قربون بزرگیت....


 

 

        ادامه مطلب

  نوشته شده توسط یلدا

 

 

 

 خدایا...من چیکار کنم؟؟؟؟
       

 

من شنبه برگشتم..خیلی به یادتون بودم..مخصوصا کسایی که میدونستم گرفتاری دارن یا التماس دعا داشتن اسمشونو لیست کردم تا یادم نره..اونجام زیر حلقه ی یاسین نماز حاجت خوندم واسه همه تون..ایشالا که لایق باشم و پذیرفته شه...

سفر عالی بود...پر از نور...پر از معنویت..مخصوصا اینکه با خانواده شهدا همراه بودیم..کلی درس گرفتم..اونقدرم خلوت بود که بارها و بارها دستم به ضریح مقدس رسید...(گرچه معتقدم دلم برسه به مشهد واسه آقا کافیه)

یه دوست خوب وبلاگیم اونجا دیدم که تو پست بعدی خواهم نوشت...دوستم جون دلم برات تنگولیده....


 

 

        ادامه مطلب

  نوشته شده توسط یلدا

 

 

 

 
       
یک پست هولیییییی
عطر تو
شمارش معکوس
یه کلومم از خواهر عروس
خانوم خونه
....
شرح این روزها+خداحافظی
روی تلخ زندگی
خبر آمد خبری در راه است.....
خدایا...من چیکار کنم؟؟؟؟
ای حرمت .........
.....
التماس دعا دارم
قورباغه منو قورت داد...
آشتی کنون فرمالیته
 




 

 

 

منوی وبلاگ (2)

 

 

درباره

 

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین
×××××××××××××××××××
×××××××××××××××××××
29 سالمه،دی ماه 86 با همسرم عقد کردیم و به لطف خدا تیر88 رفتیم خونه خودمون.برای به هم رسیدن خیلی سختی ها و نامهربونیها دیدیم اما خدا نگامون کرد و ما به هم رسیدیم.این خونه رو ساختم تا ببینم خدا واسه عشقمون چه نقشه هایی داره؟؟دعامون کنین..خیلی.
×××××××××××××××××××
×××××××××××××××××××
برای دادن رمز بعد از مراوده و آشنایی بیشتر میتونم در خدمتتون باشم..لطفا بعد از یکبار خوندن فورا درخواست رمز نکنید و اصرار هم بی اصرار....


در این خونه جز حقیقت نمی خونید....


  لوگوی ما
اشکها و لبخندها



   


 

2009 by khanoomtala20
Designer.Com

 

Powered By blogfa.com Copyright © 
This Themplate  By Theme-