![]() |
![]() |
|
| دوست دارم....... همین. |
|
سلام دوست گل جونا....خوبین با عرض پوزش از خوانندگان خاموش و برادران محترم...فقط دوستان و خواهران بپرین ادامه مطلب..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 دی1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام دوس جونیا...خوبین؟؟؟سلامتین؟؟
یلدا چطور بود؟؟وقتی یلدا یلدا میکردن یاد من افتادین یا نه؟؟؟عجب اسمیه ها خدایی!!!حداقل یه شب تو سال بهت فکر میکنن و یاد ملت میوفتی.. جونم براتون بگه که: ۵شنبه به محض خلاصی ازینجا زیر بارون شدید و خیلی شدید به سوی خونه شتافتیم....از وبلاگ سحربانو جونم یه شیرینی یاد گرفته بودم البته همسر هوس شیرینی کشمشی کرده بود و منم دستورشو نیافتیدم..پس طی یک اقدام متبهرانه شیرینی گردویی رو کپی کردم اما توش کشمش ریختم...خیلی خوشمزه شد..سحر جونم دستت درد نکنه جمعه قرار بود بریم خونه دوست همسر که زن عموش دعوتید و دوستشو کنسل کردیم...همسر از صبح رفت بیرون منم سریع یه باقالی قاتوق توپ بار گذاشتم وقتی اومد و دید از خوشی نفسش بند اومده بود..بمیرم براش بچم هیچی نمیتونه بخوره شنبه به محض بیدار شدن(۱۱ بود..چیکار کنم خب؟؟ یکشنبه سر کار بودم و شب مخ همسر را به طرز دلخراشی زدم که شب یلدا باید بریم خونه مامانم اینای من...اول موفق نشدم اما بعد با ترفندهای شیطانی بردم دوشنبه منزل بودیم همسر رو که از خستگی خواب مونده بود با کتک انداختم بیرون و خونه روکردم دسته گل...داشتم کم کم حاضر میشدم که مادر شوهر بسیار دلنواز مجدد زنگیدن که عروس جان من منتظرم ناهار اینجا فرود بیای..منم عرض کردم که عازم خونه مامانم اینام...و مادر مهربان همسر گفتن که بیا ناهارتو بخور بعد برو منم دیدم نرم دوباره داستانها داریم پس فرود اضطراری اومدم دهم تولد نانازه.....چی بگیرم واسش؟؟؟باید فکر کنم. ۵شنبه دوباره میام به اپم...میخوام روی دشمنایی که میگن دیر دیر اپ میکنه اخ جونو کم کنم... دوستای گلم...بهم روحیه بدین...کمکم کنید بتونم به همسر انرژی مثبت منتقل کنم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 دی1388ساعت توسط یلدا |
|
|
دوستای گلم شرمنده...اما این پست واسه دل خودمه....و رمزشو فقط به دوستان خیلی خیلی نزدیکم میدم.
روز تاسوعا منو یادتون نره......روز قمر بنی هاشم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 دی1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام دوستان...خوبین؟؟چه خبرا؟؟؟
منم خوبم شکر.بگم براتون که: ۵شنبه ازینجا که رفتم خیلی خسته و داغون بودم٬بنا بر رویه ی (مایکروفر خریدی ما دوستت داریم عروس نمونه جمعه:مثل همون دیروز(مایکروفر دیگه)ناهار دعوت شدیم خونه مادرشوهر مهربان..همونجا همسر جوگیر من برنامه شام رو واسه خونه ما هماهنگ کرد..منوی شام هم کشک بادنجون اوکی کردن...خلاصه ما رفتیم خونه و مشغول شدیم... شنبه خبری نبود و به کار خونه و استراحت گذشت...اما واسه فردا خونه خواهرشوهر دعوت شدیم... ۱شنبه:اداره بودم و چون به دلایل خانمانه حال نداشتم همسر هماهنگ کرد تا بیام خونه استراحت کنم و بعد با پدرش برم..ساعت ۸ رسیدیم و همسرهم ساعت ۹ رسید..خوب بودن..برعکس همیشه گرم و صمیمی..اما نمیدونم چرا مادرشوهر دامادشو که میبینه ازین رو به اون رو میشه دوشنبه:اداره...کار فراوون..خستگی..و هلاک خواب.چون حالم خیلی بدبود سه شنبه:واایی بازم اداره و تا ساعت ۴ هلاکت...یه کم تمیزکاریه خونه..شام پلوی لوبیا چشم بلبلی و گوشت سرخ شده...خستگی و موقع خواب بیهوش شدن... ۴شنبه:تا ساعت ۱۰ خوابیدم..برق هم نداشتیم تا ساعت ۳...بعد هم مادرشوهر به ناهار دعوتم کرد..خونه که رسیدم یه غذای جدید یاد گرفته بودم که اونو درستیدم...کتلت مرغ.خیلیا بلدن اما من اولین بارم بود.زیاد خوشم نیومد اما همسر کلی باهاش حال کرد چون کلا اون غذاهای سرخ کردنی و چربو خیلی دوست داره درددل:دلم یه جوری شد وقتی فهمیدم ناناز و علی شبا واسه کنار هم بودن راحتن...ما ترکیم..خیلی هم معتقد و پایبند..هیچوقت یادم نمیره عذابایی که همسر میکشید موقعی که خونه ما میموند...جاش زیر پنجره پذیرایی بود..خودش اینطور میگفت:من زیر پنجره..داداش کوچیگت کنارم..بعدش داداش بزرگت..یعنی اگه بخوام بتو برسم باید از رو کوچیکه بپرم..بعد از رو بزرگه..بعد بیام تو حال کوچیکه(مامان شبایی که همسر خونمون بود اونجا میخوابید)از رو مامانت بپرم..میرسم به اتاق بابات..ازونم بی سرصدا میگذرم...میرسم به اتاق تو نانازم رد میکنم اما تا دستم به تو میرسه صبح شده و دارن اذان میگن باباتم پاشده که وضو بگیره..گربه میمونه و گوشتی که هرگز دستش بهش نرسید...من به خنده رد میکردم اما تو دلم غوغایی بود...حالا مامان زمینه رو فراهم میکنه که ناناز شب یواشکی بره پیش علی...یه جوری شدم..نمیدونم...عصبانی..دلخور..ناراحت..رنجیده..دلشکسته؟؟؟نمیدونم اما دلم گرفت ازین مظلومیت همسر که اینجام خودشو نشون داد. به همسرم: وقتی گرمای نگاه تو نیست این میشود حال و روز من و زمستان: سرماخوردگی های پی در پی٬ تب و لرزهای بی پایان. پ.ن: کسی از ملیحه خبر داره؟؟؟نگرانشم...ملی جونم..خبر از خودت فراموش نشه. دوستان.. امید تو دل همسرم داره میجوشه....شما رو به حرمت جدش..به دل شکسته ی عمش زینب واسش دعا کنید...نا امید نشه..کارش جور شه...روزهای سختی داریم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 آذر1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام..به به..حال شما؟؟احوالات؟؟ماهم خوبیم..شکر.
۵شنبه ازینجا که رفتم رفتم خونه مامان لباسمو تحویل گرفتم...آرایشگامو اوکی کردم..کادوی نانازو خریدم..کادوی خواهر شوهرو صددر صد کردم...کلی کار کردم.شب همسر میخواست بیاد دنبالم که مخشو زدم نیاد و فردا بیادش.آخه از رشد خفن ابروها هیج جارو نمیدیدم و نمیخواستم همسر این پنجشنبه هم منو اینجوری ببینه شنبه خونه بودیم و همش خواب البته وسطاش بیدار میشدیم و کارای فردا و روز عروسی رو میکردیم.. یکشنبه:خواهر همسر و شوهرش اومدن عید دیدنی خونمون...خوب بودن و به قصد آشتی اومده بودن..نمیدونین همسر چقدر شاد بود...بعداز ظهر به دیدن پدر مادر و پدر بزرگش اینا رفتیم و من یه جا ۷تا سیدو بوسیدم.ساعت ۵ هم راه افتادیم سمت محضر دوشنبه:عروسی........صبح همسرو بیدار کردم تا یه جایی منو رسوند تا با بی ار تی برم..سوار که شدم تا ۴ راه و لی ع صر خبری نبود اما....صدای تی ر قلبمو ریزوند..نمدونین چه خبر بود داشتم میمردم...آخه خواهر شوهر میگفت میان تو اتوبوسا و چادری هارو هو میکنن..چادرشونو میکشن و ..ازین چیزای وحشتناک..داشتم سقط میشدم تازه کلی صحنه های خشن دیدم که بماند..رسیدم هنوز پاهام میلرزید...خلاصه رفتیم ارایشگاه و زیر دست دوس جون...موهامو ریز پیچید..پایینشو باز گذاشت و بالاشو شینیون کرد..آرایشمم چند رنگ که به لباسم بیاد..وسطای کار همسر زنگید که خودت آژانس بگیر بیا ماشین خراب شده و تا یه هفته باید بخوابه...وااای خدا!!اما دوباره زنگید که ماشین گیر اوردم وایسا خودم میام سه شنبه:صبح راهی خونه مامان شدم چون کادوی خواهر همسر اونجا بود و باید تحویل میگرفتم..حدس بزنین چی گرفتم!!!اگه منو بشناسین میفهمین...بله دیگه..مایکروفر!!۱چه کنیم دیگه دلمون نیومد که نگیریم به همسر گفتم اون نادونه تو که گلی آقایی مهربونی کوتاه بیا..و قبول کرد..دارین عروس نمونه رو که چهارشنبه:ناهار مهمون مادرشوهر بودیم چون مادرزن سلام اومده بودن و برای شام هم به زور نگهمون داشت...ظهر لوبیا پلو و شب قورمه سبزی بهمون داد.(میگم این مایکروفر چه میکنه..مرده رو زنده میکنه..مادرشوهرو مهربون پ.ن۱:روز عید غدیر که تموم شد و شب شد دایی همسر واسطه شد و خواهر شوهر و باباشو باهم آشتی داد...پدر شوهرم اونقدر گریه کرد که نفسش گرفت اما دختره دریغ از یه قطره اشک ..مثلا اون شب اخرین شب تو خونه بابا بودنش بود(البته تو این یکسال و نیم فقط یه شب دور از شوهرش خوابید که اونم ماموریت بود)انگار نه انگار. پ.ن۲:دوستان منکه پیش خدا آبرویی ندارم حداقل شما واسطه شین صدامو بشنوه.. پ.ن:۳:یه پست رمز دار میذارم و رمزشو فقط به دوستای خیلی نزدیکم میدم.. پ.ن۴:راستی نمیتونم تو کامنت دونی جوابتونو بدم..میبشخین منو..مگه نه؟؟ محتاجم به دعا خیلی خیلی خیلی زیاد....محرم داره میاد..منو یادتون نره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 آذر1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام سلام سلام...دوست جونا خوبین؟؟؟خب خدا رو شکر(به ریتم خاله شادونه خوانده شود لوطفن)
اولین خبر اینکه بلاخره این خواهر صبور ما تکلیفش معلوم شد و وقت محضر گرفت..البته روز عید همه پر بود و فقط شباش خالی بود که ما بد میدونیم شب عقد کنن..بنابراین دایی داماد سمت بازار و گلوبندک یه محضر یافتن(با پارتی بازی البته آخه ازین مسجدیای ناجور خفن میباشند)از دوستان مهربان خواهش دارم اگه تو اون محدوده رستوران خوب و مناسب میشناسند همین امروز کمک کنند چون ما سمت خودمون سفره خونه رزرو کردیم اما راه خیلی دور میشه و... ۵شنبه هفته قبل دعوت بودیم خونه یکی از دوستان همسرجان و ازونجا که چتر بازی تنهایی حال نمیده اون یکی دوستشم با خانومش راهی کردیم و زدیم به جاده.خونشون تو یکی ازین شهرای اطراف بود..گیلاوند؟؟؟گیلانوند؟؟اونام بنده خداها داستانی داشتن...خانمه با همسرش دوست بودن و بعد تز مدتی تصمیم به ازدواج میگیرن٬خانواده پسره اول با کلی ایرو یارکشی میان و از دختره خوششون میاد اما همینکه جواب مثبت میگیرن و قرار عقد میذارن نمیدونم چی میشه که یهویی تغییر ماهیت میدن و میشن دشمن خونیه دختر بینوا..مادر بهناز(دختره)با این حال شروع به جهیزیه ساختن میکنه و به رو خودش هیچی نمیاره اما اونا حتی واسه عقدم واسه بهناز خرید نمیکنن و سر عقدم کادو نمیدن بهش(فک کن)بازم خانواده بهناز چیزی نمیگن و به کارشون ادامه میدن..تالار رزرو میکنن٬لباس میبینن٬کارت میبینن٬و....که دقیق نمیدونم چی میشه اما انگار تو یه جمعی بهناز از دست پدره عاصی میشه و یه چی میگه پدر فرامرز(داماد)بهش برمیخوره و اعلام میکنه که من عروسی رو به شرطی میگیرم که بهناز جلوی کل فامیل بیاد پای منو ببوسه و بگه معذرت میخوام...(فقط نقش پسره رو داشته باشین که چه عنصر خنثایی بوده)اونم میگه تو خواب ببینی منکه چیزی نگفتم...دیگه باباهه هم حرفشو عملی میکنه و همه چیرو بهم میریزه و میزنه زیره همه قرارا.عروسی بی عروسی... دیگه این دوتا آماده واسه طلاق میشن..میبینین تورو خدا !!! گاهی آدما انگار خدا یادشون میره..چه راحت باعث جدایی دوتا جوون میشن..خلاصه کنم...خانواده بهنازم همه چیرو تموم شده میبینن که بازم عشق کار خودشو میکنه و این دوتا از هم نمیگذرن و میخوان زندگیشونو شروع کنن...اما..اما اینبار خانواده بهی میگن یا ما یا فرامرز!!اگه با اون بری برای ما دیگه تموم میشی..میمیری.حالا خود دانی.تا اینکه یه شب فرامرز میاد دنبال بهی دم در و اونم با یه ساک از خونه باباش میره.میرن مشهد میان و زندگیشونو شروع میکنن چون خونشون چیده شده و آماده بوده فقط معطل عروسی بودن.بهناز گریه میکرد و میگفت وقتی عروس شدم خیلی اذیت شدم و کلا ازین مسائل اطلاعات نداشتم..مامانم میدونست اما حتی یه زنگ نزد ببینه مردم یا زنده ام(چه مادری)..الانم خیلی اذیت میشم ولی کسی رو ندارم باهاش مشورت کنم منم به دکتر زنان راهنماییش کردم..خلاصه این دوتا خیلی تنهان و کل فامیل دو طرف طردشون کردن.وقتی دعوتمون کردن دلم سوخت و به همسری اصرار کردم که حتما بریم و رفتیم...چون شنبش تعطیل بود(عید قربان)جاده شمال قیامت بود ساعت ۶حرکت کردیم و ۱۰بود که رسیدیم.گشنه و هلاک.دیگه شامو خوردیمو اعلام کردیم که خوابمون میاد مردا تو پذیرایی و خانما تو اتاق خواب..مردا که هی دهن دره میکردن و ادا درمیوردن که خوابمون میاد تا ساعت ۳۰/۶ صبح بیدار بودن و بازی میکردن و ماهم تو اتاق میحرفیدیم..خوش گذشت خوب بود البته بیشتر واسه آقایون..خب میدونین که!!اونا چند سال باهم دوستن ما چند وقته باهم آشنا شدیم..البته وجه مشترک زیاد داشتیم همه تازه خانمان بودیم٬ما عروس دوماده ۵ماهه بودیم..داریوش اینا ۲ ماهه و فرامرز اینا ۱ماهه.جمعه ناهارم خوردیم و ساعت ۴ راه افتادیم سمت تهران.۵خونه بودیم.و حمله به خواب و.....یه چیزی:شب که اینا بیدار بودن صبحش از همسری پرسیدم :مرد تو که هلاک خواب بودی پس چی شد؟ مرد:راستش تا رفتم تو رختخواب و دیدم تو ام رفتی تو اتاق تازه متوجه شدم که امشب جداییم...خواب از سرم پرید...استخون درد گرفتم..شب جمعه بود خب!!!من : دوشنبه رفتم خونه مامان و لباسمو پرو کردم..جیگری شدم نگو..هلو....اما راستش تو رنگش یه کم دودل شدم..آخه دلم میخواست منم عقده ای (آدم باش)بازی درارم و سفید یا صورتی بگیرم اما ویژدانم بهم نهیب زد نذاشت.موهامم میخوام برنگم..موندم چه کنم؟؟؟پوستم سیفیده خب٬تپلیم هستم..آرایشگرم میگه بیا برات دکلره کنم..اما خب میترسم صورتم بشه عین دم کنی.همسر جان میگن شرابی ناناس کن من میمیرم واسش..موندم نمیدونم..کمک. سه شنبه سرکار و خستگی و کدبانو گری...و شوهرداری. چهارشنبه خواب و خواب و شام لذیذ و .....شوهرداری. الانم سرکارم بعد از ظهر میرم خونه مامان اینا(آخ مامانم اینا جون)...کادویی خواهرم و خواهر شوهرو ببینیم...آرایشگارو اوکی کنم(الان تا تو تخم چشمم ابرو در اومده..شدم عین این سکینه کماندوها)...لباسمو تحویل بگیرم...یه کم با ناناز بچرخیم و بخندیم..ملتو سرکار بذاریم..یه روز با ناناز رفتیم گوشی فروشی یارو چندتا گوشی آورد من دیدم خوشم نیومد..اونم هی به من نیگا میکرد میگفت نه جون شما این خیلی عالیه منم هی اصرار که نه خوشم نمیاد..فروشنده گیر و گیر که علتشو بگین از چیش خوشتون نیومده منم هی من و من که چی بگم آخه؟؟آخرش گفتم:چیزه..یه کم خزه...فروشنده:تا یه ربع بعدش گفت خااااااااانمممممممممم...اصلا بهتون نمیاد ازین حرفا بزنید..من:وا مگه چی گفتم؟؟فروشنده:خز؟؟؟شما؟؟من:(ایکونه آدامس باد کردن)خودمونیم این چادرم نتونست اون ذات منوبپوشونه و گاهی سر کشی میکنه...گوشی میخوام...پالتو میخوام...کفش میخوام....طلا میخوام.....جواهر....النگو....خونه...همه چی میخوام +لبخند از ته دل همسر. این روزا یه جوری شدم....تو قلبم همش یه چیزی قل قل میکنه...دلم برا همسر ضعف میره...صبحا که بیدار میشم تا نیم ساعت فقط نگاش میکنم و قربون صدقش میرم....اسمش که میاد دلم غنچ میشه.. پ.ن۱:دوست جونیا سیستمم خرابه..فعلا اینو داشته باشین تا شکلک دارش کنم. پ.ن۲:بدون شکلک انگار آرایش ندارم درومدم بیرون. دوستان دعام کنین...نمیدونین چقدر محتاجشم....تو دعاتون فقط برام صبر و بردباری بخواین. دوستون دارم...یادتون نره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 آذر1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام دوست جونیا...خوب و خوشید؟؟؟سلامتید؟؟
راستش ما یه چند روزی هست که رابطمون یه جوری شده..نمیدونم اسمشو چی باید بذارم؟؟؟سرد نیست..بی تفاوتی نیست..رنجشم نیست..نمیدونم....یه ۴-۳ روزی هست که همسر وقتی از سرکار میاد خیلی خسته و داغونه..کلافست..دمغه...بی حوصلست..بی حاله..اول که میرسه خیلی خوب و عالیه میگه میخنده اما همینکه شامو میخوریم انگار که آخرین رمقشم میره متکاشو ورمیداره میاره جلو تی وی منم تو آشپزخونه..تا چشم به هم میزنیم وقت خوابه..همینم که میریم تو رختخواب دیگه همسرم ازین عالم میبره...سرش که به متکا میرسه دیگه یلدا و تمام متعلقاتش هم فراموش میشن... نمیخوام زن قدر نشناسی باشم..نمیخوام فقط به خودم فکر کنم..دلم نمیخواد فکر کنه تو این راه ناهموار و سخت تنهاست...اما خب...!!!تا جایی که میتونم محیط خونه رو شاد و معطر و عشقولانه میکنم..اما همه میدونیم واسه یه آدم خسته هیچی دوست داشتنی تر از خواب و استراحت نیست..نمیدونم شایدم خیلی پرتوقع ام..راستش دلم نمیخواد سرد بشم..میخوام همونطور هات و پرانرژی واسه عشمون بمونم..اما شما میدونین که تو هر رابطه ای دوطرف باید نقش داشته باشن...درکش میکنم..خیلیم دوسش دارم..خیلی خیلی زیاد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 آذر1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام دوستای خوبم....احوالات چطوریاست؟؟؟؟
خدمتتون عارضم که:عقد ناناز بنا برتصمیم دو خانواده موکول شد به عید غدیر...عالیه..چون منم عید غیر عقد کردم...اما خب دیگه از بزن و بکوب خبری نخواهد بود. دیروز بعد از چند وقت بدقولی بلاخره با مامان رفتیم پارچه خریدیم واسه عروسی خارشوهر...با خیاطمم صحبت کردم قرار شد یقه دلبری کاپ؟؟؟درسته؟؟؟بدوزه..پایینشم حلزونی کارم طول کشید و دیر شد همسر گفت بمون خودم دیروقت میام دنبالت اما دلم سوخت خیلی خسته بود گفتم با آژانس میام..نذاشت..منم با اصرار که نیاد..حالا از من اصرار ازون انکار...آخرش این شد که من خشم و غضب همسرو به جون خریدم و موندم خونه بابام....غر میزد:که حالا من شب چطوری بخوابم از مادر شوهر و دخترش دورادور خبر دارم..البته اونا زنگ زدن اما من بسیار درگیر اداره بیدم و وقت واسه اونا نداشتم...میدونم که خیلی درگیرن..با مامانم دیروز یه کوچولو درددل کردم (آخه خانوادم هیچی از موضوعاتی که بین ما جریان داره خبر ندارن.)میدونین چی گفت؟؟؟نذاشت حرفم تموم شه...گفت:اونا بدن؟؟اذیتت میکنن؟؟حرف مفت زنن؟؟تو خوب باش..خوبی رو تو یادشون بده..اون دختر سیده..با خدا معامله کن ضرر نمیکنی...میدونم توام خورده شیشه زیاد داری اما تو دلت هیچی نیست...پس خودت باش و هرکاریم میکنی فقط خدا در نظرت بیاد..همین..آهان...دیگه ام این حرفارو به من نگو..نه من نه کس دیگه..فهمیدی؟؟؟مامانم دفام کرد...دعوا که نه فقط جدی گفت بدون شوخی. شما بگین...آخه چطوری میتونم خوب باشم؟؟؟ نمونه: برای پاتختی(ما رسم نداشتیم اونام فقط خانواده مادریش اومدن)با اینکه خودمونو خفه کردیم که بابام جان همه چی هست جاهم که کوچیکه ظرف و ظروف نیارین بازم یه تپه برام کادو اورده بودن منم دوتا دکوریشو برداشتم مادرشوهرم گفت من: مادرشوهر: به نظر شماچی باید بگم پ.ن: این پست ماله یکشنبه بود....اما نشد کاملش کنم و امروز تموم شد ( امروز سه شنبه میباشد دوستون دارم هوار هوار.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 آذر1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام..سلام..سلام.......خوبین؟؟حال؟احوال؟؟دماغ؟؟مماغ؟؟
خدمت شما عارضم که ماهم خوبیم یعنی خیلی بهتریم...اون دسته از دوستانی که فکر کردن بنده به دیدار حق شتافتم اشتباه کردن شدید...چون بعد از تامل و تفکر دیدم که خیلی آرزوها دارم که بزرگترینش زدن ..ز خواهر شوهر از نوع خفن میباشد..پس تصمیم گرفتم به این دنیا برگردم و دشمنارو دق بدم همی... یه خبر:هفته پیش ناناز برای بار ششم با نامزدش رفتن آزمایش و محضر هم رزرویدن واسه ۲۸ آبان٬حلقه هم خریدن..اینا ۴شنبه صبح رفتن دنبال کاراشون و تا ۶ بیرون بودن..دیدم ناناز ۷ اس ام اس داد که دیدی من بد شانسم..مادربزرگ علی(نامزدش)همین الان تموم کرد و رفت اون دنیا...خب طبیعیه که ناراحت شدم آخه ازدواج این خواهر مام داستان داره که یه روزی براتون میگم.. شب ۴شنبه زنگیدم به مادرشوهر که حالی بپرسم دیدم نیست به همراش زنگ زدم دخترش جواب داد و گفت راستی اس ام اس منو گرفتی؟؟میای فردا؟؟ من: گفت:جهیزیمو آوردم فردا مراسم جهیزیه بینی داریم!! من:مبارکه..کیا هستن؟ مریم:کل خاندان..هر دو طرف..هم مال ما هم همسرم اینا.. من:باشه میام فقط آدرس بده. شب که همسر رسید قضیه روگفتم..گفت نمیخواد بری... :آخه چرا؟؟؟؟ همسر:نمیخوام بری...من اینو میشناسم..قضیه بوداره. از راه مهربونی و نوازش وارد شدم و گفتم:اختلافات شما به من ربطی نداره..اگه نرم زبونشون دراز میشه که دیدین ما گفتیم اما عروس نیومد..(خانواده اونا از لحظه عقد به من میگن عروس)نذاشت پسرمونم بیاد.خلاصه اجازه رو گرفتیم اما گفت که نباید چیزی ببری..آخه مگه میشه؟؟؟بازم با حرف راضیش کردم...بخدا من نیتم بد نیست اما نمیدونم چرا اینطور نشون داده میشه که بانی تمام اختلافات اون خونواده منه عروسم؟؟؟(حواسم با حرف همسرم جمع شد..گفتم نکنه راست بگه و من رودست بخورم؟؟پس زیر مانتو یه لباس ساده پوشیدم اما لباس مهمونی تو ساک دستی برداشتم که به بهونه اداره بودن اونجا عوض کنم٬لوازم ضروری آرایشمم برداشتم که عین آل نباشم اونجا ۵شنبه از اداره با آژانس رفتم آخه کادو بزرگ بود و نمیشد با تاکسی رفت اداره هم که ۵شنبه ها سرویس نداره...رفتم تو...دیدم خونه تا سقف کارتون چیده شده و از دوتا خاندان که گفته بودن فقط پدربزرگشو زن عموش بودن؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی چی؟؟؟اونام مشغول دور ازجون حمالی و خرکاری بودن...پس مراسم؟؟؟بزن بکوب؟؟هیچی نگفتم فقط نگاش کردم..صدای ذهنم:کور خوندی..واستادی تا مانتومو درارم بهم بخندی؟؟پس بیا! میگم عقده ای تشیف دارن دوستان خوش بین میفرمایند تو بدبینی....نمیدونین چه جهیزیه ای بود..پراز لوازم قدیمی..از نظر من عیب نیست که ادم وسایلشو قبلا خریده باشه و الان با علم به موضوع بچینه من اینو عیب میدونم که همون قدیمیارم با وسایل جدیدتر یه تازه عروس مقایسه کنی و عین بازار مکاره همش مزایا و فواید مال خودتو برای اون تازه عروسه بخونی...بذارین مثال بزنم:کریستال قدیمیارو یادتونه طرح انگور و توت فرنگی داشتن؟؟؟دیگه برین تا تهش....خلاصه یه کم کار کردیم و سرگرم بودیم که همسر زنگید نرو خودم میام دنبالت...منم: (میشه یه کم خبیث شم من: خواهر شوهر:ایناها دیگه.. هرچی گشتم ندیدم..تا اینکه.....خواهرشوهر دستمو گرفت برد بالا سره یه کارتون..دیدم به زبون چینی یه چیزایی روش نوشته و.... من: من: خواهر شوهر: من از اون روز تا حالا: پستم نه؟؟؟خودم میدونم که خیلی پستم..خبیثم خلاصه همسر رسید....از اول گفته بود تو نمیاد اما پدربزرگ مهربون رفت و به زور اوردش..حالا تو اوردتش اونم با روی خوش اومده و مبارک باشه میگه خواهره واسه اونم قیافه گرفته..ای بابا تو که میدونی برادرت اصلا اهل این حرفا نیست(فخرو قیافه و ژست واسه مال دنیا)پس با اون دیگه چرا؟؟اصلانم اصرار نکردن که شام بمونین..مام از صبح هیچی نخورده بودیم و داشتیم غش میکردیم..خب اینم از شعور مادرشه دیگه..رفتیم خونه مامانم اینا(آخ مامانم اینا)و چون اونا واسه تشییع رفته بودن شهرستان ناناز سریع یه شام مشتی پزید ما خوردیم یه کم نشستیم و اومدیم سمت خونه....توی راه دیدم که داره میرم تو مود هاپویی..گر گرفتم..پاچه همسرم گاز گرفتم.. جمعه هم فقط خوابیدیم... خیلی خسته بودم..تمام هفته گذشته رو چون جشنواره داشتیم اداره بودم و هلاک یه ریزه خواب بی استرس... دوستای خوبم ممنون از همدردی ها و کامنتاتون..بابت پست قبل واقعا عذر میخوام..ناجور داغون بودم..اما با راهنمایی دوتا دوست خوب و همسر عزیزتر از جانم خیلی بهتر شدم طوریکه الان پراز انگیزه زندگی هستم. میام دوباره..و براتون از سوتی ها و ندید بدید بازی های خواهر شوهر میگم..بگم؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آبان1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام خوبین؟؟؟سلامتین ان شاالا؟؟؟
اما اگه دوست دارین بخونین فقط تو کامنت بگین تا رمزو بدم....ممنون. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 آبان1388ساعت توسط یلدا |
|
|
برقص
چنانکه گويي کسي تو را نمي بيند........ عشق بورز چنانکه گويي هرگز آزرده نشده اي......... بخوان چنانکه گويي کسي تورا نمي شنود........ زندگي کن چنانکه گويي بهشت روي زمين است........ ميخوام بهش عمل کنم....نتيجشو خبر ميدم دوستان. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 آبان1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام
وايي...داشتم ميمردما جونم بگه براتون که: -مهمونيم عالي برگزار شد...بعد از اداره رفتم مشغول شدم..ظرفارو دراوردم ..شستم..خشکيدم خلاصه خيلي خوب و عالي بود و من اونشب به معناي واقعي تو دلم از مامان گلم تشکر کردم که ريزه کاري اشپزي رو هميشه برام بارها و بارها گفت تا الان من سربلند پاشم از سر سفره خب اينم از اولين مهموني رسمي من..شايد خيليا تو دلتون بگيد واي چه عروس ذوقمرگي..چقدر از خودش تعريف ميکنه..اما دوست جونا اين اولين مهموني من بود..من کم تجربه٬دست تنها٬با قوم شوهر که تا حالا اينطوري خونت نيومدن.بدرکيد منو لطفا. فردام مامان ايناي خودم مهمون مونن.ميخوام آبگوشت بذارم..آخه بابام عاشقشه.مرغم ميذارم واسه بقيه...مامان گفت سبزي خوردن خودم ميگيرم پاک ميکنم ميشورم ميارم.ميمونه سنگگ که بايد آويزوون همسر بشم..اونم فردا مسابقه درگ(اتومبيلراني)سرعت داره و ميره.بلههههه....ريشاش غلط اندازه والا. وقتايي که من تو ماشين عشوه شتري پ.ن ۱:ميگم همه چي ازين ريشوا بلند ميشه...ازشون بترسين..تا ميتونين دوري کنين..اينا آدمخوارن. پ.ن۲: راستي آهنگ همه چي آروومه٬حميد طالب زاده رو شنيدين..وصف اين روزاي ماست. دوستون دارم و به يادتونم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 آبان1388ساعت توسط یلدا |
|
|
دوستان گل و نازنینم سلام...خوب و سلامتین؟؟؟
من اصلا خوب نیستم..نمیدونم چم شده..دقیقا یک هفته ست دل درد امونمو بریده...حالت تهوع٬پف وحشتناک زیر چشم٬سردی دست و پا٬و روتون گلاب رودخونه ای از آب روان که شب تا خود صبح از دهان من جاریه..جوری که دیشب داشتم از خفه میشدم...فک کن..(مثلا دیشب میمردم بعد تو اعلامیه ام میزدن مرگ ناگهانی...ملت میپرسیدن خب چی بوده این ناگهانی؟جواب میشنیدن که آب دهنش اونقدر زیاد بوده که توش غرق شده چیکار کنم لطفا کمک.................هلپ پلییز. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آبان1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام...دوستان خوش هستید ان شاالا؟؟؟
جهت راحتی خیال شما دوستان عارضم که خبری از نی نی نیست و تا یک سال نخواهد بود.من هنوز یه نی نی ۹۵ کیلویی دارم که به ثمر رسوندن اون و رفع احتیاجاتش در اولویته.....حالا شب راحت بخوابید...این از این. فردا یه لشکر مهمون دارم..قوم و قبیله شوهرن.این اولین مهمونیه رسمیه منه واسه تیرو تبار همسر.استرس دارم..میگم زرشک پلو و مرغ +قورمه سبزی+کتلت+سوپ چطوره؟؟؟ضایع نیست؟؟البته ژله و سالاد و کیکم دارم.متاسفانه دیشب موقع شام درستیدن شصت راستمو با پیاز رنده کردم و الان میسوزه.انگشت حلقمم سوخته.........آییییییییی..وایییییییی..چیکار کنم اضطراب دارم.؟بخدا بی دست و پا نیستم حواسم رفت به ققنوس خب... راستش میخوام عکس بذارم اما سیستم اداره به سرور وصله میترسم کار دستم بده..ایشالا خودمون که سیستم دار شدیم میذارم...قول میدم. این برنامه ساعت ۳۰/۱۱ شب شبکه دو رو دیدین.وقتی که حرم و با اون چراغونیای ماهش نشون میده منکه دیوونه میشم..میرم..عین کبوترای حرمش پر میگیرم تا صحن طلا میرم.اونقدر ازش میخوام اونقدر روسیاهم پیشش که نمیتونم مستقیم به گنبدش نگاه کنم..آقا جونم یعنی منم میبینی؟؟یعنی صدامو میشنوی؟؟روزگارمو میبینی آقا؟؟صدای شکستن دلمو دیشب تو ام شنیدی؟؟حرفا و طعنه هارو که بهم زدن متوجه شدی؟؟ازت خواستم از خودت و نور چشمت جواد خواستم حالا که به اونی که صلاح دونستی و لیاقتشو نداشت خونه دادی اونم تا خونه رو گرفت به من نیش و طعنه زهراگین زد٬به منم اونقدر بده تا سرمو بالا بگیرم و بگم ببینین...بخدا من تو انتخابم اشتباه نکردم..همه چی که پول نیست..خونه نیست..طلا نیست..خودمم اینارو میدونم اما میخوام دهن این یاوه گوارو ببندم.خیلی حرف دارم باهات آقا جونم...به اون آهوی بیکس و مظلوم رحم کردین به این بنده روسیاهم یه نگاه بندازین..ازتون سربلندی میخوام...از حرفا و طعنه ها و متلکا خسته شدم...دلمو میشکونن آقا.دل منو و اولاد خودتو میشکونن.ماکه پیشتون اعتباری نداریم حداقل به خاطر سید اولاد خودتون مارم تحویل بگیرین..آبرو میخوام ازتون آقا..آبروی همسرمو حفظ کنین...زیاده میدونم..اما روم سیاه جز شما کسی رو ندارم واسطه کنم پیش خدا تا روی مارو بگیره و زمین نزنه.
بچه ها جونم خیلی التماس دعا دارما.................خیلی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 آبان1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام...خوبید دوستان
..حالا به خاطر گل روی شما دوباره مینویسم..
نمیدونم چرا دل و دستم نمیره واسه نوشتن بقیه عروسیمون..اخه خیلی زیاده..تایپش سخته..خسته میشم..فکرشم هلاکم میکنه..خوابم میاد....ب غ ل میخوام...همسریمو میخوام... ۵شنبه رفتیم عروسیه دوست همسر.عروس طفلکی پدر مادر و خواهرشو از دست داده بود دختر بزرگ بود و مسئول برادر و خوهر کوچکترش.دلم کباب شد وقتی عکس بزرگ عروس دومادو خواهر کوچولوش میاوردو میرقصید.همه بغض کرده بودن...(حکمت این ازدواجو منکه نفهمیدم والا٬انگار قحطیه شوهره ..بابا۲۲ سالته کلی وقت داری نباید که به همون اولی فوری اره بگی) خوش گذشت...اما وقتی اومدیم خونه با همسری دعوامون شد جمعه ساعت ۱۰ صبح شنبه همسر رفت سر کار منم افتادم به جون آشپزخونه واسه کارای پاییزی..تا ساعت ۳۰/۲ میخواستم ناهار بخورم که ناگهان زمین لرزید مردم از ترس گفتم الان با اوار یکی میشم حتی همسری هم همیتونه پیدام کنه رفتم بیرون دیدم همه تو کوچه ان..منم رفتم خونه مادر شوهر اما دیدم خواهرشوهر و شوهرش اونجان بنا به دلایلی که یه پست جدا میخاد نرفتم تو و برگشتم بالا تو راه پله نشستم و شروع به گریه کردم..خیلی احساس تنهایی کردم خیلی..حس بیکسی میکردم..خونه ما طبقه چهارمه ناجور تکون خورد...دیگه تلفنا شروع شد مامان ۵ بار تا شب..خواهرم هزار بار..همسری یه عالمه.بی بی سی هم که اعلام کرد اماده پس لرزه های بعدی باشید یکشنبه به علت اصرار مامان که ترست طبیعی نیست و شاید نی نی داری راهی خونه بابا شدم همسر منو رسوند و خودش رفت پی روزی حلال.وای خونه مامان چه حالی میده...مامان ناهارو به راه کرد میزو چید خوردیم نذاشت دست به هیچی بزنم گفت تو استراحت کن فقط..منم که هلاک استراحت افتادم رو تخت سابقم و خوابیم تا ۵.بعدم ناناز اومد رفتیم خرید و خنده بازی.به من میگه تو ازون چادری هارایی..پاچه همه رو میگیری..چونه هم که نگو..از خیابون که میخایم رد بشیم منو میندازه جلو ماشینا منم شیکمو میدم جلو عین حامله ها و راننده هام با احترام نگه میدارن تا رد بشم..ماهم این شکلی رد میشیم دوشنبه از صبح کزت پذیرایی و اتاق خواب شدم امروزم که درخدمت شمام سوالی چیزی هست درخدمتم..دیگه میرم تا۵شنبه..راستی هرکس پسورد میخاد تو کامنتا بگه تا براش برفستیدم. دوست جونا دوسم داشته باشین و دعام کنین.ماچ ماچ هوارتا.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 مهر1388ساعت توسط یلدا |
|
|
امروز میخوام داستان این عقده ای شدن خواهر شوهرو بگم براتون.
اول از همه اینو بدونین که من با خواهر همسری (ازین به بعد مریم میگم بهش)قبل از عقد دوستای خوبی بودیم.حتی اون به خونمون میزنگید و بعد گوشی رو به همسر میداد تا باهم بحرفیم..یا تو قرارامون حضور داشت تا بچه های خوبی باشیم...بعضی وقتام دوتایی باهم قرار میذاشتیم ومیرفتیم بیرون.با اینکه۶ سال از من کوچیکتره اما هیکل درشتی داره که کنار من انگار من ازون ۶سال کوچیکترم.(منم تپلیما اما قناس نیستم میدونستم که با یکی قرار ازدواج گذاشته اما بعد از مکه اومدنش توبه کرد ولی پسره دست برنمیداشت.خلاصه کار مریم درست شد و توسط همون پسر فلکزده توی یه ارگان دولتی که همه میدونیم حرف اول و اخرو میزنه این روزا استخدام شد فقطم محض حافظ قران بودن و سابقه ب س ی ج.توی اون اداره برای چندتا از همکارای مردش چراغ زد که نگرفتن.اما یکیشون بلاخره دم به تله داد وگیر کرد.استخدام رسمیه و متولد۶۵.مریم خودشو هلاک کرد تا قبل از ما عقد کنن اما پدرش اجازه خواستگاریم نداد.بعد از کش و قوس فراوون بلاخره عقد کردن و ازینجا ماجرا شروع شد: نمیدونین روزایی که تازه عقد کرده بودن این دختر چه حالی بود انگار با اخرین امپراطور چین عقد کرده
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 مهر1388ساعت توسط یلدا |
|
|
دوستای گلم شرمنده این یه درد دله که نمیخام نظر خیلیاتون نسبت به من عوض شه.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 مهر1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام دوستای گل من.
.خوب و شادین که ان شاءاله؟؟من هم خوبم شکر.خونه داری و آشپزی و شوهر داری خوبه یعنی عالیه..از وضعیت عقد با اعمال شاقه خیلی بهتره.
روزامون با خنده و عشقولانگی میگذره.من به یه چیزی اعتقاد دارم شما رو نمیدونم:معتقدم روز شنبه اول هفته رو هرطوری شروع کنی تا آخر هفته همون طور واست میگذره.ما توی هفته ی قبل یه کم بداخلاقی دیگه اینکه خواهرم شاید توی این ماه عقد کنه شایدم ماه دیگه دیگه دیگه..آهان عروسی خواهرشوهر عقده ای هم شد ۱۶ آذر.میگم عقده ای چون داستان داره. دوست جونیا..زیرابمو بد زدن دیر به دیر میتونم آپ کنم..اما سعی میکنم هفته ای دوبار حتما اپ بشه دوستون دارم هوارتا........... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 مهر1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام دوس جونیا...
خوبین؟خوشین؟احوالاتتون چطوریاس؟منم خوبم..شکر.
میخام براتون از اتفاقات و روزایی که نبودم بگم: ـجمعه ۱۲/۴/۸۸ با حضور خانواده من و پدر همسر و خود همسر و زن داییم جهیزیه رو بردیم.البته چوبم آماده نبود که قرار شد کارگراصبر کنن تا چوبام برسه..آخه میدونین خونه ما طبقه چهارمه مبلام استیل و بزرگه یه سه نفره ی دکل هم داره که بلند کردنش فقط کار حرفه ای هاست.اما چوبیه طولش داد و کارگرا رفتن من بعد از عقد یه رابطه ی عالی با مادرم برقرار کرده بودم و هر دو ازین موضوع راضی بودیم.اما نمیدونم چرا درست شب قبل عروسی باهم حرفمون شد!!اونقدر دلم شکست که نگو...یه عالم گریه کردم روز قبل عروسی وقت اصلاح داشتم و رفتم جردن.صورتمو شیو کرد ابروهارم نازک نانازی برداشت.بسکه به هپلی و پاچه بزی عادت کرده بودم بعد از اصلاح حس غرور داشت خفم میکرد توی تمام طول راه برگشت واسه ملت از همه جا بیخبر قیافه گرفته بودم و چش ابرو میومدم.موهامم فندقی روشن ترکیبی رنگیدم خلاصه به معنای واقعی آماده شدم واسه عروس شدن... واسه امروز بسه خسته شدین باشه واسه بعد. میخام عسک بذارم...کمک..امداد..یاری سبز..من بلت نیستم خب؟؟؟!!!! دوباره میام سراغتون..دیدین اینبار بدقولی نکردم؟دختر خوبیم بخدا فقط گاهی یا اکثرا شیطون میره تو روحم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 مهر1388ساعت توسط یلدا |
|
|
سلام با یک دنیا شرمندگی..من اومدم اما چه اومدنی؟؟
از همه اونایی که منو هنوز یادشونه و با معرفتن عذر میخوام..قبول دارم که من از همه بی معرفت ترم. درگیر بودم خیلی هم در گیر بودم.کامل و مفصل و مشروح میام براتون توضیح میدم. دوستان از همه اونایی که در نبودم برام پیغام گذاشتن واقعا ممنونم..عاشق همتونم حتی اگه منو از یاد برده باشید. بله...عروسیم کردیم...بالاخره گذشت اون شبی که تو خواب و بیداری از استرس داشت منو میکشت.ماه عسلم رفتیم...بعدش بالاخره شدم خانم خونه خودم.زندگیه مشترک خیلی شیرینه شیرین تر از اونی فکرشو میکردم.حرف خیلی دارم باهاتون فقط به خدا الان نمیتونم بتایپم.منتظرم باشین. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 مهر1388ساعت توسط یلدا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
27 سالمه،7/10/86با همسرم عقد کردیم و به لطف خدا 25/4/88 رفتیم خونه خودمون.برای به هم رسیدن خیلی سختی ها و نامهربونیها دیدیم اما خدا نگامون کرد و ما به هم رسیدیم.این خونه رو ساختم تا ببینم خدا واسه عشقمون چه نقشه هایی داره؟؟دعامون کنین..خیلی.
جواب کامنت ها در کامنتدوني داده ميشود. |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |
|
RSS
|