![]() |
![]() |
|
| دوست دارم....... همین. |
|
سلام خوبین؟؟؟سلامتین ان شاالا؟؟؟
اما اگه دوست دارین بخونین فقط تو کامنت بگین تا رمزو بدم....ممنون. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 12:23 توسط یلدا |
|
|
برقص
چنانکه گويي کسي تو را نمي بيند........ عشق بورز چنانکه گويي هرگز آزرده نشده اي......... بخوان چنانکه گويي کسي تورا نمي شنود........ زندگي کن چنانکه گويي بهشت روي زمين است........ ميخوام بهش عمل کنم....نتيجشو خبر ميدم دوستان. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 آبان1388ساعت 14:38 توسط یلدا |
|
|
سلام
وايي...داشتم ميمردما جونم بگه براتون که: -مهمونيم عالي برگزار شد...بعد از اداره رفتم مشغول شدم..ظرفارو دراوردم ..شستم..خشکيدم خلاصه خيلي خوب و عالي بود و من اونشب به معناي واقعي تو دلم از مامان گلم تشکر کردم که ريزه کاري اشپزي رو هميشه برام بارها و بارها گفت تا الان من سربلند پاشم از سر سفره خب اينم از اولين مهموني رسمي من..شايد خيليا تو دلتون بگيد واي چه عروس ذوقمرگي..چقدر از خودش تعريف ميکنه..اما دوست جونا اين اولين مهموني من بود..من کم تجربه٬دست تنها٬با قوم شوهر که تا حالا اينطوري خونت نيومدن.بدرکيد منو لطفا. فردام مامان ايناي خودم مهمون مونن.ميخوام آبگوشت بذارم..آخه بابام عاشقشه.مرغم ميذارم واسه بقيه...مامان گفت سبزي خوردن خودم ميگيرم پاک ميکنم ميشورم ميارم.ميمونه سنگگ که بايد آويزوون همسر بشم..اونم فردا مسابقه درگ(اتومبيلراني)سرعت داره و ميره.بلههههه....ريشاش غلط اندازه والا. وقتايي که من تو ماشين عشوه شتري پ.ن ۱:ميگم همه چي ازين ريشوا بلند ميشه...ازشون بترسين..تا ميتونين دوري کنين..اينا آدمخوارن. پ.ن۲: راستي آهنگ همه چي آروومه٬حميد طالب زاده رو شنيدين..وصف اين روزاي ماست. دوستون دارم و به يادتونم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 15:11 توسط یلدا |
|
|
دوستان گل و نازنینم سلام...خوب و سلامتین؟؟؟
من اصلا خوب نیستم..نمیدونم چم شده..دقیقا یک هفته ست دل درد امونمو بریده...حالت تهوع٬پف وحشتناک زیر چشم٬سردی دست و پا٬و روتون گلاب رودخونه ای از آب روان که شب تا خود صبح از دهان من جاریه..جوری که دیشب داشتم از خفه میشدم...فک کن..(مثلا دیشب میمردم بعد تو اعلامیه ام میزدن مرگ ناگهانی...ملت میپرسیدن خب چی بوده این ناگهانی؟جواب میشنیدن که آب دهنش اونقدر زیاد بوده که توش غرق شده چیکار کنم لطفا کمک.................هلپ پلییز. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آبان1388ساعت 14:25 توسط یلدا |
|
|
سلام...دوستان خوش هستید ان شاالا؟؟؟
جهت راحتی خیال شما دوستان عارضم که خبری از نی نی نیست و تا یک سال نخواهد بود.من هنوز یه نی نی ۹۵ کیلویی دارم که به ثمر رسوندن اون و رفع احتیاجاتش در اولویته.....حالا شب راحت بخوابید...این از این. فردا یه لشکر مهمون دارم..قوم و قبیله شوهرن.این اولین مهمونیه رسمیه منه واسه تیرو تبار همسر.استرس دارم..میگم زرشک پلو و مرغ +قورمه سبزی+کتلت+سوپ چطوره؟؟؟ضایع نیست؟؟البته ژله و سالاد و کیکم دارم.متاسفانه دیشب موقع شام درستیدن شصت راستمو با پیاز رنده کردم و الان میسوزه.انگشت حلقمم سوخته.........آییییییییی..وایییییییی..چیکار کنم اضطراب دارم.؟بخدا بی دست و پا نیستم حواسم رفت به ققنوس خب... راستش میخوام عکس بذارم اما سیستم اداره به سرور وصله میترسم کار دستم بده..ایشالا خودمون که سیستم دار شدیم میذارم...قول میدم. این برنامه ساعت ۳۰/۱۱ شب شبکه دو رو دیدین.وقتی که حرم و با اون چراغونیای ماهش نشون میده منکه دیوونه میشم..میرم..عین کبوترای حرمش پر میگیرم تا صحن طلا میرم.اونقدر ازش میخوام اونقدر روسیاهم پیشش که نمیتونم مستقیم به گنبدش نگاه کنم..آقا جونم یعنی منم میبینی؟؟یعنی صدامو میشنوی؟؟روزگارمو میبینی آقا؟؟صدای شکستن دلمو دیشب تو ام شنیدی؟؟حرفا و طعنه هارو که بهم زدن متوجه شدی؟؟ازت خواستم از خودت و نور چشمت جواد خواستم حالا که به اونی که صلاح دونستی و لیاقتشو نداشت خونه دادی اونم تا خونه رو گرفت به من نیش و طعنه زهراگین زد٬به منم اونقدر بده تا سرمو بالا بگیرم و بگم ببینین...بخدا من تو انتخابم اشتباه نکردم..همه چی که پول نیست..خونه نیست..طلا نیست..خودمم اینارو میدونم اما میخوام دهن این یاوه گوارو ببندم.خیلی حرف دارم باهات آقا جونم...به اون آهوی بیکس و مظلوم رحم کردین به این بنده روسیاهم یه نگاه بندازین..ازتون سربلندی میخوام...از حرفا و طعنه ها و متلکا خسته شدم...دلمو میشکونن آقا.دل منو و اولاد خودتو میشکونن.ماکه پیشتون اعتباری نداریم حداقل به خاطر سید اولاد خودتون مارم تحویل بگیرین..آبرو میخوام ازتون آقا..آبروی همسرمو حفظ کنین...زیاده میدونم..اما روم سیاه جز شما کسی رو ندارم واسطه کنم پیش خدا تا روی مارو بگیره و زمین نزنه.
بچه ها جونم خیلی التماس دعا دارما.................خیلی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 آبان1388ساعت 13:24 توسط یلدا |
|
|
سلام...خوبید دوستان
..حالا به خاطر گل روی شما دوباره مینویسم..
نمیدونم چرا دل و دستم نمیره واسه نوشتن بقیه عروسیمون..اخه خیلی زیاده..تایپش سخته..خسته میشم..فکرشم هلاکم میکنه..خوابم میاد....ب غ ل میخوام...همسریمو میخوام... ۵شنبه رفتیم عروسیه دوست همسر.عروس طفلکی پدر مادر و خواهرشو از دست داده بود دختر بزرگ بود و مسئول برادر و خوهر کوچکترش.دلم کباب شد وقتی عکس بزرگ عروس دومادو خواهر کوچولوش میاوردو میرقصید.همه بغض کرده بودن...(حکمت این ازدواجو منکه نفهمیدم والا٬انگار قحطیه شوهره ..بابا۲۲ سالته کلی وقت داری نباید که به همون اولی فوری اره بگی) خوش گذشت...اما وقتی اومدیم خونه با همسری دعوامون شد جمعه ساعت ۱۰ صبح شنبه همسر رفت سر کار منم افتادم به جون آشپزخونه واسه کارای پاییزی..تا ساعت ۳۰/۲ میخواستم ناهار بخورم که ناگهان زمین لرزید مردم از ترس گفتم الان با اوار یکی میشم حتی همسری هم همیتونه پیدام کنه رفتم بیرون دیدم همه تو کوچه ان..منم رفتم خونه مادر شوهر اما دیدم خواهرشوهر و شوهرش اونجان بنا به دلایلی که یه پست جدا میخاد نرفتم تو و برگشتم بالا تو راه پله نشستم و شروع به گریه کردم..خیلی احساس تنهایی کردم خیلی..حس بیکسی میکردم..خونه ما طبقه چهارمه ناجور تکون خورد...دیگه تلفنا شروع شد مامان ۵ بار تا شب..خواهرم هزار بار..همسری یه عالمه.بی بی سی هم که اعلام کرد اماده پس لرزه های بعدی باشید یکشنبه به علت اصرار مامان که ترست طبیعی نیست و شاید نی نی داری راهی خونه بابا شدم همسر منو رسوند و خودش رفت پی روزی حلال.وای خونه مامان چه حالی میده...مامان ناهارو به راه کرد میزو چید خوردیم نذاشت دست به هیچی بزنم گفت تو استراحت کن فقط..منم که هلاک استراحت افتادم رو تخت سابقم و خوابیم تا ۵.بعدم ناناز اومد رفتیم خرید و خنده بازی.به من میگه تو ازون چادری هارایی..پاچه همه رو میگیری..چونه هم که نگو..از خیابون که میخایم رد بشیم منو میندازه جلو ماشینا منم شیکمو میدم جلو عین حامله ها و راننده هام با احترام نگه میدارن تا رد بشم..ماهم این شکلی رد میشیم دوشنبه از صبح کزت پذیرایی و اتاق خواب شدم امروزم که درخدمت شمام سوالی چیزی هست درخدمتم..دیگه میرم تا۵شنبه..راستی هرکس پسورد میخاد تو کامنتا بگه تا براش برفستیدم. دوست جونا دوسم داشته باشین و دعام کنین.ماچ ماچ هوارتا.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 مهر1388ساعت 12:35 توسط یلدا |
|
|
امروز میخوام داستان این عقده ای شدن خواهر شوهرو بگم براتون.
اول از همه اینو بدونین که من با خواهر همسری (ازین به بعد مریم میگم بهش)قبل از عقد دوستای خوبی بودیم.حتی اون به خونمون میزنگید و بعد گوشی رو به همسر میداد تا باهم بحرفیم..یا تو قرارامون حضور داشت تا بچه های خوبی باشیم...بعضی وقتام دوتایی باهم قرار میذاشتیم ومیرفتیم بیرون.با اینکه۶ سال از من کوچیکتره اما هیکل درشتی داره که کنار من انگار من ازون ۶سال کوچیکترم.(منم تپلیما اما قناس نیستم میدونستم که با یکی قرار ازدواج گذاشته اما بعد از مکه اومدنش توبه کرد ولی پسره دست برنمیداشت.خلاصه کار مریم درست شد و توسط همون پسر فلکزده توی یه ارگان دولتی که همه میدونیم حرف اول و اخرو میزنه این روزا استخدام شد فقطم محض حافظ قران بودن و سابقه ب س ی ج.توی اون اداره برای چندتا از همکارای مردش چراغ زد که نگرفتن.اما یکیشون بلاخره دم به تله داد وگیر کرد.استخدام رسمیه و متولد۶۵.مریم خودشو هلاک کرد تا قبل از ما عقد کنن اما پدرش اجازه خواستگاریم نداد.بعد از کش و قوس فراوون بلاخره عقد کردن و ازینجا ماجرا شروع شد: نمیدونین روزایی که تازه عقد کرده بودن این دختر چه حالی بود انگار با اخرین امپراطور چین عقد کرده
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 مهر1388ساعت 10:31 توسط یلدا |
|
|
دوستای گلم شرمنده این یه درد دله که نمیخام نظر خیلیاتون نسبت به من عوض شه.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 مهر1388ساعت 5:37 توسط یلدا |
|
|
سلام دوستای گل من.
.خوب و شادین که ان شاءاله؟؟من هم خوبم شکر.خونه داری و آشپزی و شوهر داری خوبه یعنی عالیه..از وضعیت عقد با اعمال شاقه خیلی بهتره.
روزامون با خنده و عشقولانگی میگذره.من به یه چیزی اعتقاد دارم شما رو نمیدونم:معتقدم روز شنبه اول هفته رو هرطوری شروع کنی تا آخر هفته همون طور واست میگذره.ما توی هفته ی قبل یه کم بداخلاقی دیگه اینکه خواهرم شاید توی این ماه عقد کنه شایدم ماه دیگه دیگه دیگه..آهان عروسی خواهرشوهر عقده ای هم شد ۱۶ آذر.میگم عقده ای چون داستان داره. دوست جونیا..زیرابمو بد زدن دیر به دیر میتونم آپ کنم..اما سعی میکنم هفته ای دوبار حتما اپ بشه دوستون دارم هوارتا........... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 مهر1388ساعت 14:45 توسط یلدا |
|
|
سلام دوس جونیا...
خوبین؟خوشین؟احوالاتتون چطوریاس؟منم خوبم..شکر.
میخام براتون از اتفاقات و روزایی که نبودم بگم: ـجمعه ۱۲/۴/۸۸ با حضور خانواده من و پدر همسر و خود همسر و زن داییم جهیزیه رو بردیم.البته چوبم آماده نبود که قرار شد کارگراصبر کنن تا چوبام برسه..آخه میدونین خونه ما طبقه چهارمه مبلام استیل و بزرگه یه سه نفره ی دکل هم داره که بلند کردنش فقط کار حرفه ای هاست.اما چوبیه طولش داد و کارگرا رفتن من بعد از عقد یه رابطه ی عالی با مادرم برقرار کرده بودم و هر دو ازین موضوع راضی بودیم.اما نمیدونم چرا درست شب قبل عروسی باهم حرفمون شد!!اونقدر دلم شکست که نگو...یه عالم گریه کردم روز قبل عروسی وقت اصلاح داشتم و رفتم جردن.صورتمو شیو کرد ابروهارم نازک نانازی برداشت.بسکه به هپلی و پاچه بزی عادت کرده بودم بعد از اصلاح حس غرور داشت خفم میکرد توی تمام طول راه برگشت واسه ملت از همه جا بیخبر قیافه گرفته بودم و چش ابرو میومدم.موهامم فندقی روشن ترکیبی رنگیدم خلاصه به معنای واقعی آماده شدم واسه عروس شدن... واسه امروز بسه خسته شدین باشه واسه بعد. میخام عسک بذارم...کمک..امداد..یاری سبز..من بلت نیستم خب؟؟؟!!!! دوباره میام سراغتون..دیدین اینبار بدقولی نکردم؟دختر خوبیم بخدا فقط گاهی یا اکثرا شیطون میره تو روحم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 مهر1388ساعت 11:30 توسط یلدا |
|
|
سلام با یک دنیا شرمندگی..من اومدم اما چه اومدنی؟؟
از همه اونایی که منو هنوز یادشونه و با معرفتن عذر میخوام..قبول دارم که من از همه بی معرفت ترم. درگیر بودم خیلی هم در گیر بودم.کامل و مفصل و مشروح میام براتون توضیح میدم. دوستان از همه اونایی که در نبودم برام پیغام گذاشتن واقعا ممنونم..عاشق همتونم حتی اگه منو از یاد برده باشید. بله...عروسیم کردیم...بالاخره گذشت اون شبی که تو خواب و بیداری از استرس داشت منو میکشت.ماه عسلم رفتیم...بعدش بالاخره شدم خانم خونه خودم.زندگیه مشترک خیلی شیرینه شیرین تر از اونی فکرشو میکردم.حرف خیلی دارم باهاتون فقط به خدا الان نمیتونم بتایپم.منتظرم باشین. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12:13 توسط یلدا |
|
|
سلام سلام سلام.شرمنده ام یک دنیا.هر چی از کارای عقب افتاده بگم کم گفتم.(حالا اجالتا این عجولانه نوشتارو داشته باشین تا زودی بیام سراغتون)
خونه رو تمیز کردیم..یه کمی هم از وسایلو بردیم اما جهیزیه کلی رو جمعه یا ۵شنبه میبریم.امروز میریم سراغ کت شلوار و لباس عروس که بسفارشیم.وای امان ازین شلوغیا..۳ روزه میریم واسه سفارش کارت که بها رس تان بستست.دست از پا درازتر برمیگردیم.کوچه برلنم که تقریبا تعطیله.همه خریدام مونده..لباس پاتختی ندارم..چمدون و لباس زیر و سرویس طلا و لوازم آرایش و ....ندارمممممممممممممم.هیچی ندارم فقط استرس دارم..دوس جونا دارم میمیرم..نکنه ناکام بمیرم این روزای آخریه خیلی هول هولی نوشتم بخدا..همتونو میدوستم.. جوجو جونم ایشالا یه روز نوبت تو.. مهربانوي عزیزم اومدم به خونت کامنتم گذاشتم اما پریده بید..ایشالا این استرس شیرینا یه روزم تو جون تو بریزه ننه. مليحه گلم بهت سر زدم اما نشد کامنت بذارم..دلم تنگته ناجور بي وفا..دعام کن ملي..سر نمازات خيلي دعام کن..دوست دارم. عسلي جونم خيلي عسليا.به تو هم سر زدم اما بدون کامنت.خيلي عزيزي واسم. خانم آ گل و دوست داشتني من نشد بيام به خونت..شرمنده.اما تو قلبمي خيليم دوست دارم دوستم. پريزاد عاقل و ماه من به تو هم نشد سر بزنم ميبخشي منو مگه نه .......و بقيه که وقت نشد ازشون اسم ببرم همتونو دوست دارم و واقعا به دعاتون نياز دارم. ميام زود زود.فعلا. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 تیر1388ساعت 11:41 توسط یلدا |
|
|
سلام دوستان..روزتون بخير و خوشي.
از امروز دقيقا يک ماه وقت دارم..دارم از استرس ميميرم..قلبم تو گلوم ميزنه انگار..حالم خيلي بده.کمک.. از برنامه ها و کارايي که کرديم بگم براتون: -5شنبه از اداره رفتم خونه مادر شوهر شب اونجا اتراق کرديم..خواهر شوهر و شوهرشو با کمال پررويي محترمانه بيرون کرديم.بابا جان تمام هفته اونجان خب مام که تو هفته يه شب جمعه بيشتر نداريم پس حق ما بود -جمعه صبح همسر و با يه عالمه نوازش بيدار کردم صبحانه توپ خورديم يه کم تو سر و کول هم پريديم تا ناهار بعد از ناهار رفتيم بسوي خونه خودمون -شنبه از صبح با مامان و ناناز زديم بيرون.اول رفتيم جردن آرايشگاه فهيمه رو ديديم..خوب بود کاراش.من ساده ميدوستم از فشن و نقاشي خوشم نمياد..اونم کاراش ساده و زيبا بود.حالا با من چه ميکنه نميدونم والا.؟؟؟بعدم رفتيم آدينه،کفشاش جالب نبود زياد.ازونجام با مترو به سمت بهارستان رفتيم.يه پاساژي هست دور ميدون؟؟ميدونين کجارو ميگم که؟؟واقعا هم مدلاش خوبه هم قيمتاش.مامان دو جفت خريد ناناز و من گذاشتيم بعد بخريم..راه افتاديم سمت کوچه برلن.تو رستوران ناهار ميخورديم که همسر زنگيد گفت هرجايي راه بيفت سمت خونه(ساعت حدود ۱-۱۲)اوضاع ناجوره.منم چموشي کردم و زير بار نرفتم.اما قول دادم بريم مغازه بابا و پيشش بمونيم هرجام رفتيم با اون بريم.رفتيم کوچه برلن دوتا پاساژه لباس داره با قيمتاي خوب اونارو ديديم و يه مدلاييم تاييد کرديم واسه خريد.بعدشم رفتيم پيش بابام.شانزه ليزه رم ديديم..گرون و مزخرف.يه لباسي که تو برلن ۱۶۵۰۰۰ بود اينجا ميداد۲۴۰۰۰۰ تومن.خواستيم بريم پاساژ اهدا که از ۴راه وليعصر برمون گردوندن چون اتوبوسارو اتيش ميزدن.ماهم با تلاش زياد ساعت ۱۰ رسيديم خونه. -از اداره رفتم خونه مادر همسري.کادو مونده خونه خودمون..برا مادربزرگ و عمه جون کادو برديم.امروزم ديدن مامان منه.البته خودمم هنوز کادومو دريافت نکردما.البته ديشب يه چيزايي داد اما اونا که کادو نميشه..خودت ميدوني چي رو ميگم ديگه؟؟ ناقلا!!کادو از من بتو يا از تو به من؟؟ پ.ن۱:ميبخشيد شرايط روحيم خوب نيست اصلا نميدونم چي تايپيدم..خيلي استرس دارم. پ.ن۲:چند روزه دل پيچه هاي بدي ميگيرم تا دولا نشم و ناله نکنم خوب نميشه..حالت تهوعم(روتون گلاب) زياد مياد سراغم..من بيگناهم به خدا..از ترسم دکتر نميرم..يعني وقتشم نميکنم.فکر بد نکنيد من خيلي دختر خوبيم يک توضيح:واقعا شرمنده ام که تاييديه گذاشتم واسه نظرات..آخه از دست يه ادم عقده اي کلافه شده بودم..وگرنه به درايت و شعور همتون ميبالم. خيلي دعام کنين..حال و روزم خيلي بهم ريختست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 11:52 توسط یلدا |
|
|
سلام..خوبين؟؟خوشين؟؟سلامتين؟؟
ماهم خوبيم..داريم روزامون رو با انتظار شيريني طي ميکنيم واسه چوبم۵/۳ گذاشتم کنار بسه؟؟اخر ماه هم قرار واسه خريداي مشترکمون بريم.ميگم واسه آيينه شمدون کجا بريم؟عروسا کمک...لباس پاتختي..راحتي خونه..روتون گلاب لباس ز ي ر.کجا برم.؟ واي خدا چقدر غر زدم؟؟فکم افتيد.دارم هذيون ميگم نه ميگم ماه ديگه اين موقع من چه جوريم؟؟کارام تموم شده به نظرتون؟؟ زودي ميام..دوستون دارم و دعا و کمک يادتون نره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 13:35 توسط یلدا |
|
|
سلام دوستان..خوبین؟؟سلامتین؟؟
ما دوتا هفته خوبی رو شروع کردیم..چرا؟؟خب خونه دیدیم و پسندیدیم و امروز قولنامه میکنیم خدمتتون بعرضم که ۵شنبه نزدیک ۲۵ تا خونه دیدیم همه هم قواره بزرگ و درندشت.مثلا ۹۵ متری بی خاصیت که همه خونه هال و پذیرایی بود..یا ۷۵ متریه همه هال و آشپزخونه بدون سرامیک و موکت و همه چی.اینا نمونست میگما.خلاصه اون ۷۵ متری رو پسندیدیم چون شرایط مالیش جور بید قرار شد شنبه ساعت ۷ عصر بریم واسه قرارداد..که صبح شنبه مادر شوهر جان زنگید که یلدا اگه تو حرفی نداری من برم دوباره چند جا خونه ببینم چون تو کار داری.این خونه هه بزرگه چطوری میخای فرشش کنی فقط سه تا ۱۲متری میخاد بعدشم اگه پسر من موافقت کرده تو نباید میگفتی منم خوشم اومده اون نمیتونه اینهمه کرایه بده اینم بگم که توی راه با همسرم بودم که مادرش زنگ زد که:(نمیدونست من با همسری دارم میرم اونجا فکر کرد با آژانسم..عاشق این رازداری همسرمم)سلام مامان خوبی؟من:ممنون..مادرشوهر:داری میای مامان؟من :بله. مادرشوهر:مامانی زودتر بیا میدونم خوشت میاد منم واسه خاطر تو رفتم دیدم چون اونجا به ایستگاه سرویست دور بود یه کم و اذیت میشدی.من متعجب ازین همه محبت یه هویی:ممنون مامان تو راهیم داریم با همسری میایم.بعد از قطع همسری توضیح داد که از ناراحتی آنی من فهمیده که زیر سر مادرشه و زنگیده و دیگه نمیدونم چی گفته که مادر شوهر متحول شده. دوس جونا گذشت..خونه هم گرفتیم اما دلم شکست و ترمیمم نشد.نمیتونم این موضوع رو هضم کنم که چرا وقتی میدونه پسر خودش یک کلامه و هیچکسم حریفش نیست منو مقصر میدونه..آره مطمئنم که به خاطر منافع و صلاح ما این کارو کرد اما لحن صحبتش و تهمت بیجاش از تو ذهنم پاک نمیشه. بعد از شادی واسه خونه رفتیم بیرون و یه آتلیه دیدیم واسه عکس و فیلم.قرارداد صوری بستیم یعنی گفت بیاین ما اون روز برنامه نداریم..بیعانه هم نگرفت.کاراش خوب و جالب بود..همه نمونه هاشم با بچه ها کار کرده بود و همسری هم راحت دید و پسندید.با یه نیگا به قیافه همسری هی تاکیید میکرد که عکاس و فیلمبردار خانمه خیالتونم راحت چون همه کارا جلو چشم خودتون انجام میشه. هفته خوبی داریم میدونم چون یه موج عشق جدید تو دلمون پیدا شده فردام میام و براتون میتعریفم...دوستون دارم هوارتا.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 11:14 توسط یلدا |
|
|
سلام..خوبین؟؟؟خوشین؟؟
ماهم خوبیم ممنون..راستش اونقدر روزامون عجیب و پراز کشمکش میگذره که تو این دو هفته من همش ۴ یا ۵ روز بیشتر نیومدم سرکار.خيلي کاراي عقب مونده داريم..برنامه هاي نريخته..خريداي نکرده..خونه ي نگرفته..از همه بدتر هر دو تحت فشار شديد عصبي هستيم و دست کم يه روز در ميون باهم بحث يا قهر داريم.اعصاب ندارم به خدا... يه سوال؟؟؟به نظر شما اين توقع زياديه که تو اين روزاي پر استرس من از اطرافيانم توقع درک دارم؟؟نميگم کمکم کنن نه!!اما حداقل درکمون کنن.چه خانواده خودم چه خانواده همسرم.همه انگار تو يه خواب زمستوني به سر ميبرن..انگار سالها وقت هست تا ۲۵ تير..به خيالشون ما زيادي حرص ميخوريم..تازه در اين بين از زخم زبون و نمک پاشيدن به دردامونم غافل نميشن.آرزوهاي خفتشونو واسه ما بيدار ميکنن البته نه به قصد کمک..بلکه به قصد کنايه و متلک. خب بسه ديگه خيلي غر زدم...بگم خدمت شما که:هنوز در مسئله ي مهم آرايشگاه و زيباسازي به نتيجه نهايي نرسيدم.آتليه و فيلمبردارم همينطور.خونه هم با تلاش بسيار داريم ميبينيم..اما اين صاحبخونه هاي طمعکار خير نبينن که هي اجاره هاي فضايي از خودشون در ميکنن. جهيريه هم ديگه آخراشه.مونده يه چند تا تيکه کريستال تاپ واسه بوفه و سرويس آشپزخونه.البته خورده ريزه هاي تموم نشدني همچنان باقيست. تمام هفته ي گذشته رو خونه مادر شوهر بودم.مهموني خداحافظيه خاله جون بود و مادر شوهر احضارم کرده بود.منم که چترم بازبه بهونه خونه ديدن پلاس شدم اونجا.البته سخت بود چون شوهر خواهر شوهرم اونجا بود همش و معذب بودم.خجالتم نميکشن والا.تو اين يه سال عقدشون شايد ۲ شب جدا خوابيدن و پيش هم نبودن.نميدونين سر اين مسئله من چقدر از جانب همسر جان غر شنيدم..البته اين اواخر کاملا خونسرد و بيخياله ميدونين چرا؟؟ميگه:هه..اين چند روزه باقيمونده روهم تو برقصون تا بعد ببينيم کي تا آخر عمر بايد برقصونه؟ برای عشقم:عزیزم هردو به هم ریخته ایم.خوبم میدونیم چرا؟اما حل میشه مثل تمام مواردی که تنهایی حلش کردیم اینم رفع میشه.باورت میشه ما داریم به معنای واقعی مال هم میشیم.میریم خونه خودمون..همیشه پیش همیم بدون حرف و شرط.من دارم میام پیشت واسه ابد تا آخر عمرمم میخام کنارت باشم.میام تو خونه ی تو..زیر یه سقف باهمیم بدون اینکه برای یه کار کوچیک بخایم به ۱۰نفر توضیح بدیم.هر جا میریم دیگه چشمها دنبالمون نیست..میتونیم شب تا صبح با صدای بلند بخندیم بدون اینکه نگران بیداری و و فکر بد بقیه باشیم..دیگه مجبور نیستیم هه ی شرایط اطرافیانو واسه باهم بودن با چشم بسته و دندونای فشرده به هم قبول کنیم.همسرم روزای سخت جدایی داره تموم میشه..من میمونم و تو..داره تموم میشه. صبر کن گلم. دوستای نازم خیلی به دعاتون نیاز دارم هرجا که دلتون شکست منو یادتون نره. شاد و سلامت باشید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 9:51 توسط یلدا |
|
|
سلام دوس جونا!سلامتين؟اوضاع چطوره؟خوب ميگذره که ايشالا؟؟
خيلي خوشحالم..شاد شادم ۵شنبه که رفتم خونه مادر شوهر ديدم پدر همسرم تو خونست و منتظره انگار.همسرمم زود اومد خونه..بلاي جون شد که بيا بخوابيم فهرست کارهايي که بايد کرد: ۱-دنبال خونه ايم خفن(همسر جان ميره،ميبينه،گلچين ميکنه تا من برم بپسندم..مبادا که خسته شم يه هوا ۲-بايد لاغر کنم خفن تر(دکتر رفتم و الان تو ريجيمم) ۳-خريد هاي باقي مونده جهيزيه(چرا تموم نميشه آيا؟؟)مردم بسکه خريدم. ۴-فيلمبردار،عکاس، آتليه خريداريم.مطمئن باشه،کارش خوب باشه،قيمتشم خيلي خوب باشه.آيا ياري کننده اي هست؟ ۵-خريد عروسي،سرويس طلا،لباس و.....(واي همش که خريد؟پس کي عروسيه؟؟) ۶-ريختن اشک و آه و زاري به مقدار زياد طوري که اشک دونم خشک شه چون اسم شب عروسي که ميشه بغض ميکنم و گاهي هم گريه.همسرم تهديد کرده که شب عروسي اگه مثل شب عقد گريه کني همون شب ميذارمت خونه بابات.(شمام باور کنين) از وقتي که تاريخ تعيين شده توي هر دوتا خونه ها يه جور ديگه اي شده..تو خونه ما که خواهرم وااي خواهر خوشگل چش آبي من،نانازم هم خوشحاله هم بيشتر از هميشه بهم نزديک ميشه.شبا هرطوري که هست باهم نيم ساعت پياده روي مونو ميريم حتي با پاي شکسته ي جوش نخورده ي ناناز.اونقده ميخنديم که از فشار (روتون گلاب)دسشويي مياييم خونه.مامانم،که بعد از عقدم رابطم باهاش خيلي صميميتر و عاليتر شده همش فکر جهيزيست و گاهي که مثلا حواسم نيست ميبينم که به نقطه خيره شده و...بابام وااااي واااي واااي باباي مهربونم که ميميرم براش. نگم بهتره خونه همسرم مامانش يسره قربون صدقه دسته گلش ميره:قربون صداي خنده هات مامان،قربون غذا خوردنت مادر،اگه تو بري من واسه کي غذا درست کنم؟(آخه همسر جان بسيار بسيار با اشتها و عاشقانه غذا ميخورند) من:واا،ماماني مگه داره ميره سفر آخرت؟(دور از جون)مادر شوهر بي توجه به حرف عروس از در ديگه اي وارد ميشه:يلدا جون مامان بچم قورمه سبزي خيلي دوست داره،از خوراک لوبيا و رشته پلوهم خوشش نمياد.هواشو داشته باشيا!!دارم بعد از خدا به تو ميسپرمش. خلاصه که بساطي داريم. برای عشقم:عزیز دلم منم به انداز ی تو به فکر هستم اگه میبینی یه کم سست و بی حال به نظر میام به خاطر اون آرامشیه که بعد از خبر بهم دست داده.درکم میکنی میدونم.راستشو بگم دلم برای روزای قاچاقی دیدنمون تنگ شده؟برای یواشکی حرف زدنا!تیکه ی مخصوص خودمون که شبا میرفتیم!!یادته راننده کامیونه مارو دید تو جاده واسمون بوق بوق عروس راه انداخت؟؟فرحزاد و جاده چالوس که با ناناز اینا رفتیم؟؟هنوزم برام بهترین خاطرست.صدای توُعطر تن تو برام یاد آور روزای قشنگیه که داشتم و روزای طلایی و شادیه که کنارت خواهم داشت.عشق من بیقراری نکن داریم به روز موعود نزدیک میشیم.دوست دارم...تا همیشه. دوستاي گلم از حال و روزتون قبل از مراسم عروسي بهم بگين..شما چطور بودين؟؟حتما حتما...چون منتظرم. شاد شاد شاد باشید..ان شاالا. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 14:46 توسط یلدا |
|
|
سلام عرض میشود..حال؟؟احوال؟؟خوبین سلامتین؟
هفته ي پيش که گفتم ازدواج دانشجويي دعوتيم!!رفتيم و کلي هم خوش گذشت از ساعت 7 تا 30/12 هم طول کشید.احساس خوبي بود بعد از مدتها يکنواختي تنوع شيرين و عروسانه اي بود.چادر عقدمو پوشيدم جمعه شب هم به بهانه تالار دیدن موندم خونه همسر اینا(مادر شوهر به شمال مشرف شده بودن٬راحت بگم خونه تنها بودیم شنبه و یکشنبه خبری نبود اما صبح دوشنبه با یه خبر بد یخ کردم..عزیزان سکه ی ازدواج دانشجویی به ما تعلق نمیگیره..واااای..حالا همه باهم یکصدا :امان از دل یلدا... سه شنبه همسرجان رفت سمت خودشون خونه دید.کلی ذوقیدم.انگار یه جورایی داره بوی جدی شدن میاد!!(میگم من چقدر تو این هفته دچار تنش و هیجان شدم..نمیرم یه وقت؟؟ناکام میمیرما) چهارشنبه با نیرنگ و فریب همسرخان میخاست منو ببره خونشون طعمه هم همون خونه دیدن بود میگفت باید باهم دوتایی بپسندیم اما من دم به تله ندادم و گفتم ۵شنبه. امروزم که فعلا اداره ام..آی زور داره!اداره ما ۵ شنبه ها تعتیله اما یه جاهای مهمش باید باز باشه یکی ازون جاهام قسمت منه بدبخته.توی هفته یه روز بهم تعتیلی دادن تا ۵شنبه هارو بیام.همه تو رختخوابن اونوقت من بینوا در حال کار وتلاش.دیروز همسری باهام قهر کرد چون نرفتم خونشون..الان باهام سرسنگینه...نگران نباشین!!حل میشه..شخصا قول میدم. همسرانه:عشق من تو این هفته خیلی اذیتت کردم..میدونم..اما تو ببخش.ذاتم اینه٬عوضم نمیشه.اما در عوض وقتی اذیتت میکنم عشق تو تودلم بیشتر و بیشتر میشه. دیروز نزدیکه ۱۰ بار تایپیدم اما سیو نمیشد و میپرید.دیوونه شدم..کیبوردو گاز گرفتم.پایه چسبم کوبیدم رو مانیتور. راستی دقیقا یه ماه مونده به روز مادر..باید به فکر بود.شما میخاین چیکار کنین؟؟به منم آمار بدین..فوضولم خب در سایه حق شاد و سلامت باشید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 10:15 توسط یلدا |
|
|
سلام..خوبین؟
من حالم خوبه!یعنی بهترم..میدونین چرا؟؟چون ما دوتارو به صورت قاچاقی به جشن ازدواج دانشجویی دعوت کردن.من همش اينجوريم... ILOVE YOU |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 15:9 توسط یلدا |
|
|
سلام...حال،احوالتون چطوره؟؟روزاتون خوب ميگذره که ايشالا؟؟
ما دوتام خوبيم..روزامون با کارو تلاش و خستگي زیاد ميگذرونيم.اوضاع اصلا خوب نیست..تو محل کار٬خونه خودمون٬خونه همسرم همه جا و با همه مشکل دارم جز با همسر مهربونم. خیلی سخته..به خدا بریدم..من اصلا اهل گله و شکایت نیستم.عادت ندارم مثل این سکینه غرغروا هی نق بزنم اما به جد همسرم دیگه بریدم.تصور اینکه عروسیمون به مهر و آبان بیفته مثل کابوس داره عذابم میده..خسته ام...خیلی خسته. برای تنها امیدم تو زندگی:بهترینم٬ وقتی صدات مثل نوای خوش یه رود آرووم تو گوشم میپیچه تمام غصه ها مثل آب تو نور آفتاب بخار میشن... محو میشن.تو آفتابی تو آسمون دلم..تو همون رود خوش صدایی که همه غمارو با قدرت از بین میبری.دوست دارم از اعماق وجودم تا ابد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 11:15 توسط یلدا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
27 سالمه،7/10/86با همسرم عقد کردیم و به لطف خدا 25/4/88 رفتیم خونه خودمون.برای به هم رسیدن خیلی سختی ها و نامهربونیها دیدیم اما خدا نگامون کرد و ما به هم رسیدیم.این خونه رو ساختم تا ببینم خدا واسه عشقمون چه نقشه هایی داره؟؟دعامون کنین..خیلی.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |
|
RSS
|