تبليغاتX
اشکها و لبخندها
دوست دارم....... همین.
سلام خوبین؟؟؟سلامتین ان شاالا؟؟؟

دوستای گلم این پست اصلا جالب نیست....در مورد موضوعیه که هیچکدوم دلمون نمیخواد حالا حالاها بهش برسیم....

اما اگه دوست دارین بخونین فقط تو کامنت بگین تا رمزو بدم....ممنون.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 12:23  توسط یلدا | 
برقص

چنانکه گويي کسي تو را نمي بيند........

عشق بورز

چنانکه گويي هرگز آزرده نشده اي.........

بخوان

چنانکه گويي کسي تورا نمي شنود........

زندگي کن

چنانکه گويي بهشت روي زمين است........

ميخوام بهش عمل کنم....نتيجشو خبر ميدم دوستان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 14:38  توسط یلدا | 
سلامHello...خوبين شما؟؟؟احوالتون؟؟من و نميبينيد خوشيد؟؟                   

وايي...داشتم ميمردماSmiley from millan.net٬زنگ به مامان جونم زدم اونم چارشو گفت: ...چايي نبات زنجبيل اگه يه ساعت بعدش خوب نشدي تو کابينت سمت يخچال تو شيشه نسکافه چندتا گياه خشکه اونارو باهم قاطي کن و با نبات دم کن..داغ داغ بخور.و من معجزه اين گياههاي دارويي مامانارو براي هزارمين بار ديدم.اگه ما اين فرشته هارو نداشتيم چه ميکرديم؟؟؟connie_rockingbaby.gif

جونم بگه براتون که:

-مهمونيم عالي برگزار شد...بعد از اداره رفتم مشغول شدم..ظرفارو دراوردم ..شستم..خشکيدم..بوفه رو ريختم دوباره تمييز کردم...شبم شام نيمرو دادم به همسري و زود خوابوندمش.صبح ۸ پا شدم همسرو بيدار کردم و راهي خريد اولين مهمونيمون شديم.ديگه کل بازارو جمع کردمو اومديم...تازه تو اين هاگير واگير سريعا جو منو فرا گرفت و وسايل ترشي هم خريدم(بيگي من بي جنبه رو)تا رسيدم بالا همسرو فرستادم دستشويي تا تمييز کاري کنه..بعدشم تي دادم دستش تا بره سمت پله ها..يه شير موز گردو عسل دادم بهش و راهيش کردم(آخه شيطوني ميکنه منم که نزده ميرقصم از کار ميفتم)سريع به سرعت برق و باد سوپ و به روش بهار جونم بار گذاشتم..مرغارو شستم..قورمه سبزيو گذاشتم...سبزي خودنو پاک کردم..انگور خوردم..جارو برقي کشيدم...يه پرتقال پوست کندم بلعيدم...گرد گيري کردم..برنج خيس کردم...کاهو شستم..يه موز قورت دادم..سبزي رو شستم...دکورو تغيير دادم...ژله درستيدم...خامه کيک و ژله رو سفت کردم...کيک و گذاشتم تو فر...ميوه هارو شستم...يه ليوان شير سر کشيدم البته خامه هم توش ريختما(از شير متنفرم)پياز رنده کردم و با اب ليموي تازه و يه کوچولو پودر سير شويدي مخلوط نمودم و مرغ رو که زعفروني کرده بودم تو اين معجون غلطوندم و گذاشتم تو يخچال واسه ساعت۶.هلاک بودم به خدا..همسر اومد...داشتم سالاد درست ميکردم..ميوه هارو دادم خشک کرد و چيد تو ظرف٬شيرينرم چيد..مبلارو جابجا کرد منم مرغو سرخ کردم يه کم البته ها(آخه عمه همسرم سرطان داشتن و الان دارن پرتو درماني ميکنن و سرخ کردني خوب نيست براشون..طبق گفته مادر شوهر البته) بعد يه استکان زعفرون توش خالي کردم و با فلفل دلمه اي و هويج با يه کمي آب گذاشتم به حالت دم کشيدن بپزه..آب برنجم گذاشتم که مادر شوهر ۷ رسيد...يه چشمي هم گشاد کرد که چرا يه جور غذا نذاشتي؟؟(آخه ما خونه خودمونم مامانم هيچوقت يه جور نميذاره حتي اگه عمو يا دايي يا ما باشيم.کسي هم براي اولين بار بخواد بياد که ديگه هيچي..۵ -۶ نوع ميذاره)مامانم منو کشت که فسنجونو دلمه و سالاد اندونزي هم بذار.ديگه خيلي ريختو پاش ميشد والا.خلاصه دوش گرفتم..آرا ويرا کردم و ديگه مهمونا رسيدن..البته خواهر شوهرم گفته بودم اما به دليل قهر مسخره با پدرش نيومد(چه بهتره ما)مادرشوهر نذاشت من قابلمه رو بردارم(بيچاره ي خوش خيال) و خودش ابکش کرد.در حالي که اونا دلنوازان ميديدن منم سفره رو چيدم...خامه ژله رو ريختم روش و سس درست کردم. خودم حض؟؟هز؟؟حز؟کردم.همه چي يه رنگ و زيبا..همه چي سفيد و صورتي يا سفيد و قرمز.عاشق کلم بنفش و هويج تو سالادم باذرت ميشه دنياي رنگ.سوپم خيلي خوب بود ممنون بهار جونم..نميدونين پدر شوهرم چيکار ميکرد..تا بشقاب قورمه سبزيو ديد قاشق توشو براشت هم زد و گفت:اين قورمه سبزي يه زن ۶۰ سالست نه يه عروس ۳ ماهه.سوپت چه جا افتاده به به..برم تزيين پلو رو.وايي مردم از خوشي...ديگه همه شروع کردن...به به و چه چه به اين عروس.همه غير از؟؟؟؟کيييييي؟؟مادر شوهر.يه کلمه دهن وا نکرد..فقط مثل وزغ باد ميکرد و باد ميکرد ميترسيدم يه وقت بترکه سفره عزيزمو به هم بريزه..من اما تو چشماي همسرم غرق بودم (براي اولين بار ما کنار هم نبوديم٬روبرو بوديم)زير نگاهش داشتم ذوب ميشدم...گفتم الان اب ميشم ميرم زير سفره همه جا خيس ميشه..داشت منو با چشاش ميبلعيد.مثلانگاش قدر شناس بود جون عمش...با تله پاتي گفتم به جاي من مرغ بخور جواب اومد:تو خوشمزه تري..!!گفتم اون زعفرون داره من ندارم که.ندا اومد:تو ام داري!!!؟؟(زرد نيستم..سفيدم بخدا)گفتم:بسه ديگه همه دارن مارو نيگا ميکنن!!صدا اومد:.............رم.ديگه خودتون حدس بزنيد ديگه چي گفت..اي بابا...حدس بزنيد به اين آدرس بفرستيد يک پرادو(ديوونشم) دريافت کنيد.

خلاصه خيلي خوب و عالي بود و من اونشب به معناي واقعي تو دلم از مامان گلم تشکر کردم که ريزه کاري اشپزي رو هميشه برام بارها و بارها گفت تا الان من سربلند پاشم از سر سفره.بعد کادوي عمه جان براي خونه ديدني ما رو باز کرديم که يه آب مرکبات گيري بود که من چون سر آبميوه گيريم (تفال)داشتم اما دنگ و فنگ داشت خوشم اومد و برش داشتم اخه ميگفت اگه داري عوضش کنم.تا ۱۲ بودن و بعد رفتن..(راستي اخر سفره جمع کردن بلاخره مادر شوهر گفت خيلي خوب بود مامان دستت درد نکنه)رفتن همانا و من و همسر تنها شدن همان.

خب اينم از اولين مهموني رسمي من..شايد خيليا تو دلتون بگيد واي چه عروس ذوقمرگي..چقدر از خودش تعريف ميکنه..اما دوست جونا اين اولين مهموني من بود..من کم تجربه٬دست تنها٬با قوم شوهر که تا حالا اينطوري خونت نيومدن.بدرکيد منو لطفا.

فردام مامان ايناي خودم مهمون مونن.ميخوام آبگوشت بذارم..آخه بابام عاشقشه.مرغم ميذارم واسه بقيه...مامان گفت سبزي خوردن خودم ميگيرم پاک ميکنم ميشورم ميارم.ميمونه سنگگ که بايد آويزوون همسر بشم..اونم فردا مسابقه درگ(اتومبيلراني)سرعت داره و ميره.بلههههه....ريشاش غلط اندازه والا. وقتايي که من تو ماشين عشوه شتري ميام پاشو ميذاره رو گاز و با سرعت جت ميره صداي سيستمشم که رو به آسمون...همه مارو اينجوري نيگاه ميکنن.آخه خدايي تصور کنين..من چادري با آرايش و نيش باز و همسر با يه تپه ريش و قهقهه مستانه وحشتناک بلند..سيستم داره ايسين ديشين ميکنه و صداش رو صده داريم لاي ماشينا ويراژ ميديم.

پ.ن ۱:ميگم همه چي ازين ريشوا بلند ميشه...ازشون بترسين..تا ميتونين دوري کنين..اينا آدمخوارن.

پ.ن۲: راستي آهنگ همه چي آروومه٬حميد طالب زاده رو شنيدين..وصف اين روزاي ماست...ميدونم از دعاهاي شما مهربوناست..ماکه آبرويي نداريم پيشش..بلکه بخاطر شما هوامونو داشته باشه.

دوستون دارم و به يادتونم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 15:11  توسط یلدا | 
دوستان گل و نازنینم سلام...خوب و سلامتین؟؟؟

من اصلا خوب نیستم..نمیدونم چم شده..دقیقا یک هفته ست دل درد امونمو بریده...حالت تهوع٬پف وحشتناک زیر چشم٬سردی دست و پا٬و روتون گلاب رودخونه ای از آب روان که شب تا خود صبح از دهان من جاریه..جوری که دیشب داشتم از خفه میشدم...فک کن..(مثلا دیشب میمردم بعد تو اعلامیه ام میزدن مرگ ناگهانی...ملت میپرسیدن خب چی بوده این ناگهانی؟جواب میشنیدن که آب دهنش اونقدر زیاد بوده که توش غرق شده!!!)

چیکار کنم؟؟دکترم میگه چیزی نیست خوب میشی..مامانم نمیدونه اما مادر شوهر فرمودن که سردیت کرده..چای نبات بخور ..خوردم..۳بار در روز..نشد..نبات با عرق نعنا بخور..خوردم..نشد..نبات با چیز بخور....ای بابا ترکیدم بسکه خوردم...دبلیو سی هم که روتون گلاب قرق خودمه...

لطفا کمک.................هلپ پلییز.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 14:25  توسط یلدا | 
سلام...دوستان خوش هستید ان شاالا؟؟؟

جهت راحتی خیال شما دوستان عارضم که خبری از نی نی نیست و تا یک سال نخواهد بود.من هنوز یه نی نی ۹۵ کیلویی دارم که به ثمر رسوندن اون و رفع احتیاجاتش در اولویته.....حالا شب راحت بخوابید...این از این.

فردا یه لشکر مهمون دارم..قوم و قبیله شوهرن.این اولین مهمونیه رسمیه منه واسه تیرو تبار همسر.استرس دارم..میگم زرشک پلو و مرغ +قورمه سبزی+کتلت+سوپ چطوره؟؟؟ضایع نیست؟؟البته ژله و سالاد و کیکم دارم.متاسفانه دیشب موقع شام درستیدن شصت راستمو با پیاز رنده کردم و الان میسوزه.انگشت حلقمم سوخته.........آییییییییی..وایییییییی..چیکار کنم اضطراب دارم.؟بخدا بی دست و پا نیستم حواسم رفت به ققنوس خب...

راستش میخوام عکس بذارم اما سیستم اداره به سرور وصله میترسم کار دستم بده..ایشالا خودمون که سیستم دار شدیم میذارم...قول میدم.

این برنامه ساعت ۳۰/۱۱ شب شبکه دو رو دیدین.وقتی که حرم و با اون چراغونیای ماهش نشون میده منکه دیوونه میشم..میرم..عین کبوترای حرمش پر میگیرم تا صحن طلا میرم.اونقدر ازش میخوام اونقدر روسیاهم پیشش که نمیتونم مستقیم به گنبدش نگاه کنم..آقا جونم یعنی منم میبینی؟؟یعنی صدامو میشنوی؟؟روزگارمو میبینی آقا؟؟صدای شکستن دلمو دیشب تو ام شنیدی؟؟حرفا و طعنه هارو که بهم زدن متوجه شدی؟؟ازت خواستم از خودت و نور چشمت جواد خواستم حالا که به اونی که صلاح دونستی و لیاقتشو نداشت خونه دادی اونم تا خونه رو گرفت به من نیش و طعنه زهراگین زد٬به منم اونقدر بده تا سرمو بالا بگیرم و بگم ببینین...بخدا من تو انتخابم اشتباه نکردم..همه چی که پول نیست..خونه نیست..طلا نیست..خودمم اینارو میدونم اما میخوام دهن این یاوه گوارو ببندم.خیلی حرف دارم باهات آقا جونم...به اون آهوی بیکس و مظلوم رحم کردین به این بنده روسیاهم یه نگاه بندازین..ازتون سربلندی میخوام...از حرفا و طعنه ها و متلکا خسته شدم...دلمو میشکونن آقا.دل منو و اولاد خودتو میشکونن.ماکه پیشتون اعتباری نداریم حداقل به خاطر سید اولاد خودتون مارم تحویل بگیرین..آبرو میخوام ازتون آقا..آبروی همسرمو حفظ کنین...زیاده میدونم..اما روم سیاه جز شما کسی رو ندارم واسطه کنم پیش خدا تا روی مارو بگیره و زمین نزنه.

 

بچه ها جونم خیلی التماس دعا دارما.................خیلی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 13:24  توسط یلدا | 
سلام...خوبید دوستان؟؟کلافه ام..دوبار تایپیدم پرید..حالا به خاطر گل روی شما دوباره مینویسم..

نمیدونم چرا دل و دستم نمیره واسه نوشتن بقیه عروسیمون..اخه خیلی زیاده..تایپش سخته..خسته میشم..فکرشم هلاکم میکنه..خوابم میاد....ب غ ل میخوام...همسریمو میخوام...

۵شنبه رفتیم عروسیه دوست همسر.عروس طفلکی پدر مادر و خواهرشو از دست داده بود دختر بزرگ بود و مسئول برادر و خوهر کوچکترش.دلم کباب شد وقتی عکس بزرگ عروس دومادو خواهر کوچولوش میاوردو میرقصید.همه بغض کرده بودن...(حکمت این ازدواجو منکه نفهمیدم والا٬انگار قحطیه شوهره ..بابا۲۲ سالته کلی وقت داری نباید که به همون اولی فوری اره بگی)

خوش گذشت...اما وقتی اومدیم خونه با همسری دعوامون شد.الکی........واقعا الکی.من با خنده و مسخره بازی گیر دادم که خونه تو محل اونا میخوام و با شوخی معایب خونمونو شمردم...همسرم داشت میخندید اما یهو جدی شد و رفت تو هم.بعدشم شاکی گفت: همه حسرت زندگی منو میخورن اونوقت همسر من حسرت زندگی دیگرانو.میدونم برات کم گذاشتم و لیاقتت خیلی بیشتر ازینهاست اما داشتم و کوتاهی کردم؟؟آره؟؟منو میگی؟؟در آن زدم زیر گریه جملش هنوز تموم نشده بود(گفتم که لوسم خیلی)رفتم تو اتاق خواب اونم با لباس نشست پای تی وی.لج لج لج..من لجبازم اره..همه هم میدونن..اما یادم رفته بود این لجبازی که واسه بابا شیرینه تو زندگی مشترک آفته..ریشه های محبتو سست میکنه..به گریه ادامه دادم..حرف نمیزدم فقط اشک میریختم.بعد از چند دقیقه پا شدم صورتمو شستم..موهامو باز کردم..و یه دوش کوچولو گرفتم.بعدم اومدم رو تخت نشستم و شروع کردم به فین فین. دلم شیکسته بود خب..تا حالا همسری باهام اینطوری نبود.دیدم یه سایه رو تخت افتاد اومد از پشت ب غ لم کرد..موهامو ناز کرد و ب و س ی د.برسمو برداشت موهامو شونه کرد و اروو ارووم برام حرف زد..سختیهای بهم رسیدنمونو یادم اورد...بی محبتی اطرافیانو...اوایل اشناییمونو...خیلی حرف زد برام اما در اخر یه حرفی زد که منو به فکر فرو برد.گفت ازینکه ما با تلاش خودمون و نگاه خدا بهم رسیدیم خیلیها ناراحتن٬کاری نکنیم که دشمنا و حسودامون خوشحال بشن.باید جوری باهم باشیم که اونا همیشه یه سوژه جدید واسه حسادت داشته باشن.منم در طی یک عملیات ا ن ت ح اری باهاش اشتی نمودم و دشمن ناراحت کن شدم.بعدشم تا ساعت ۴صبح مراسم اشتی کنون داشتیم.

جمعه ساعت ۱۰ صبح(خروسخون..کله سحر)پدر شوهر زنگید که واسه صبحانه حلیم گرفتم بپرین بیاین خونه ما...ماهم بعد از غرهای فراوون راهی شدیم...جاتون خالی زدیم تو رگ و پی.ریختیم و پاشیدیم و اومدیم.شب هم عزم دیدن فیلم بی پولی رو به توصیه پریزاد جون کردیم.اما نشون به اون نشون که سینما آزادی حتی سانس ساعت ۱۲ شبشم فروخته شده بود.هفت تیر و ج م ه و ری و ا ن ق لابم رفتیدیم بسته بیدن.خلاصه یه ویتامینه زدیم به بدن و اومدیم خونه اما این شکلی بودیم..

شنبه همسر رفت سر کار منم افتادم به جون آشپزخونه واسه کارای پاییزی..تا ساعت ۳۰/۲ میخواستم ناهار بخورم که ناگهان زمین لرزید مردم از ترس گفتم الان با اوار یکی میشم حتی همسری هم همیتونه پیدام کنه رفتم بیرون دیدم همه تو کوچه ان..منم رفتم خونه مادر شوهر اما دیدم خواهرشوهر و شوهرش اونجان بنا به دلایلی که یه پست جدا میخاد نرفتم تو و برگشتم بالا تو راه پله نشستم و شروع به گریه کردم..خیلی احساس تنهایی کردم خیلی..حس بیکسی میکردم..خونه ما طبقه چهارمه ناجور تکون خورد...دیگه تلفنا شروع شد مامان ۵ بار تا شب..خواهرم هزار بار..همسری یه عالمه.بی بی سی هم که اعلام کرد اماده پس لرزه های بعدی باشید شب تا صبحم در امن ترین جای دنیا(آ غ و ش همسرجان) راحت خوابیدم.موقع خواب بلوز شلوار پوشیدم اخه همش به این فکر میکردم که مثل بم اگه نصفه شب بیاد منو با اون لباسای مستهجن نکشن بیرون.طلاها و پولارم گذاشتم یه جا که دست باشه...یه ساکم از لباس و کنسرو در حدی که تو خونه داشتیم پر کردم و دم در گذاشتم.

یکشنبه به علت اصرار مامان که ترست طبیعی نیست و شاید نی نی داری راهی خونه بابا شدم همسر منو رسوند و خودش رفت پی روزی حلال.وای خونه مامان چه حالی میده...مامان ناهارو به راه کرد میزو چید خوردیم نذاشت دست به هیچی بزنم گفت تو استراحت کن فقط..منم که هلاک استراحت افتادم رو تخت سابقم و خوابیم تا ۵.بعدم ناناز اومد رفتیم خرید و خنده بازی.به من میگه تو ازون چادری هارایی..پاچه همه رو میگیری..چونه هم که نگو..از خیابون که میخایم رد بشیم منو میندازه جلو ماشینا منم شیکمو میدم جلو عین حامله ها و راننده هام با احترام نگه میدارن تا رد بشم..ماهم این شکلی رد میشیمنیشخند.شبم همسر اومد و بعد از شام برگشتیم خانه.

دوشنبه از صبح کزت پذیرایی و اتاق خواب شدم.خونه کلی عالی شد..فقط مونده پرده ها که باید بدم خشکشویی.با مادر شوهر طبق روال هرروزه ۲ الی ۳ بار تلفنی حرفیدیم.شامم سبزی پلو ماهی داشتیم بعدشم من رفتم تو اتاق به کتاب خوندن( روانشناسی مسائل زناشویی) و همسری هم مثل همیشه تی وی.

امروزم که درخدمت شمام سوالی چیزی هست درخدمتم..دیگه میرم تا۵شنبه..راستی هرکس پسورد میخاد تو کامنتا بگه تا براش برفستیدم.

دوست جونا دوسم داشته باشین و دعام کنین.ماچ ماچ هوارتا.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 12:35  توسط یلدا | 
امروز میخوام داستان این عقده ای شدن خواهر شوهرو بگم براتون.

اول از همه اینو بدونین که من با خواهر همسری (ازین به بعد مریم میگم بهش)قبل از عقد دوستای خوبی بودیم.حتی اون به خونمون میزنگید و بعد گوشی رو به همسر میداد تا باهم بحرفیم..یا تو قرارامون حضور داشت تا بچه های خوبی باشیم...بعضی وقتام دوتایی باهم قرار میذاشتیم ومیرفتیم بیرون.با اینکه۶ سال از من کوچیکتره اما هیکل درشتی داره که کنار من انگار من ازون ۶سال کوچیکترم.(منم تپلیما اما قناس نیستمHippie)حالا یه کم بیشتر کمکتون میکنم که تصورش کنین:یه خانم درشت چادری..رو میگیره خفن(ازون یه چشمیاArabic Veil)جوراب میپوشه کلفت..(الانم که چادریم هنوز نتونستم جوراب ضخیم بپوشم اکثرا اصلا پام نمیکنم)حافظ کل قرآن..از هر چندتا کلمش دوتاش عربی غلیظ میپره بیرون.

میدونستم که با یکی قرار ازدواج گذاشته اما بعد از مکه اومدنش توبه کرد ولی پسره دست برنمیداشت.خلاصه کار مریم درست شد و توسط همون پسر فلکزده توی یه ارگان دولتی که همه میدونیم حرف اول و اخرو میزنه این روزا استخدام شد فقطم محض حافظ قران بودن و سابقه ب س ی ج.توی اون اداره برای چندتا از همکارای مردش چراغ زد که نگرفتن.اما یکیشون بلاخره دم به تله داد وگیر کرد.استخدام رسمیه و متولد۶۵.مریم خودشو هلاک کرد تا قبل از ما عقد کنن اما پدرش اجازه خواستگاریم نداد.بعد از کش و قوس فراوون بلاخره عقد کردن و ازینجا ماجرا شروع شد:

نمیدونین روزایی که تازه عقد کرده بودن این دختر چه حالی بود انگار با اخرین امپراطور چین عقد کرده..با اون هیکل بادم میکرد میشد عین وزغ.همش به من تیکه میومد که من فکر کردم بعد انتخاب کردم مرد باید آینده داشته باشه..انتخاب کردم بعد عاشق شدم..و ازین شرو ورا.دیگه نمیگفت این اولین خواستگارم بود زودی پریدم تو شناسنامش تا اون نپریده از دستم.روزی نبود که اینو تو خونه باباش ببینین همش خونه مادرشوهرش بود....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 10:31  توسط یلدا | 
دوستای گلم شرمنده این یه درد دله که نمیخام نظر خیلیاتون نسبت به من عوض شه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 5:37  توسط یلدا | 
سلام دوستای گل من..خوب و شادین که ان شاءاله؟؟من هم خوبم شکر.خونه داری و آشپزی و شوهر داری خوبه یعنی عالیه..از وضعیت عقد با اعمال شاقه خیلی بهتره.

روزامون با خنده و عشقولانگی میگذره.من به یه چیزی اعتقاد دارم شما رو نمیدونم:معتقدم روز شنبه اول هفته رو هرطوری شروع کنی تا آخر هفته همون طور واست میگذره.ما توی هفته ی قبل یه کم بداخلاقی و پاچه گیری(هاپ هاپ)داشتیم اما از جمعه موقع خواب تصمیم گرفتیم شنبه رو عشقولانه به هر قیمتی بگذرونیم فعلا که تا حالا خوب پیش رفته.شما به چشم و نظر اعتقاد دارین؟؟(بابا معتقد!!)نمیدونم چرا اما از فردای عروسی مون همش یا من مریض بودم یا همسر جان(نه که تحفه شده بودیم چش خوردیم).دقیقا شیفتی شدیم.حالام سه روزه اون سرماخوردگیشو داوطلبانه به جون من ریخته دیشب هی تو ب غ لش فشارم میده که همه مریضیا از دهنم و دماغم دراد بره تو جون اون..(اونوقت به ما میگن ترک!!)تو هفته پیش عروسی دختر عموم دعوت بودیم جالب بود دقیقا چیزایی که زن عموم توی عروسی همه گیر میداد بدترش سرش آومد.شیرینی کهنه و سنگ خارا٬میوه موز کال سیب نارس نارنگی با طعم نارنج٬روکش مبل و میزها پراز لک و پیس.عروس حیوونی هم که گفتن نداره از قوم و قبیله داماد به عنوان کادو آرایش عروسو به عهده گرفته بودن..موهاش باز مدل افشون ده سال پیش بود و توی چشای درشت و مشکی نازش هم لنز آبی گذاشته بودن که شده بود عین ملکه مارها.شب موقع خداحافظی هم ما بد میدونیم که خانواده عروس با کاروان برن توی خونه عروس دوماد دست به دستشون کنن همه میرن خونه پدر عروس اونجا پدر مادر دختر از زیر قرآن ردشون میکنن میبوسنشون و راهیشون میکنن.اما زن عموی هول من دنبال کاروان رفت حتی توی خونه دخترش هم کلی رقصید که تبار داماد زمزمه میکردن چقدر ذوقمرگه دخترشو بردن٬مادرشوهره هم بهش چپ بسته بود.روز پاتختی (البته ما رسم نداریم)که نگم بهتره:عروس یه لباس روشن پوشیده بوده که وقتی از روی مبل پا میشه.....!!!!همه از ترس اینکه دیگران ببینن افتادن رو عروس لاغر مردنی خلال دندونی و پشتشو پوشش دادن و بردنش تو اتاق.من نبودو اما از تصورشم صورتم داغ میشه.خلاصه اینکه این بی تدبیری مادرو میرسونه.

دیگه اینکه خواهرم شاید توی این ماه عقد کنه شایدم ماه دیگه.من میگم ۸/۸/۸۸ عالیه اما اون هول میگه زودتر.خب حق هم داره سه ماه نامزده حتی صیغه هم نکردن(حیوونیا..چه زجری میکشن)شوهرشم ن ظ ا میه همش ماموریته...عذابیه واالله.

دیگه دیگه..آهان عروسی خواهرشوهر عقده ای هم شد ۱۶ آذر.میگم عقده ای چون داستان داره.

دوست جونیا..زیرابمو بد زدن دیر به دیر میتونم آپ کنم..اما سعی میکنم هفته ای دوبار حتما اپ بشه.

دوستون دارم هوارتا...........

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 14:45  توسط یلدا | 
سلام دوس جونیا...خوبین؟خوشین؟احوالاتتون چطوریاس؟منم خوبم..شکر.

میخام براتون از اتفاقات و روزایی که نبودم بگم:

ـجمعه ۱۲/۴/۸۸ با حضور خانواده من و پدر همسر و خود همسر و زن داییم جهیزیه رو بردیم.البته چوبم آماده نبود که قرار شد کارگراصبر کنن تا چوبام برسه..آخه میدونین خونه ما طبقه چهارمه مبلام استیل و بزرگه یه سه نفره ی دکل هم داره که بلند کردنش فقط کار حرفه ای هاست.اما چوبیه طولش داد و کارگرا رفتن.برای ناهار مادرشوهر زنگ زد که بیاین اینجا من ناهار گذاشتم.بعد از ناهار و استراحت رفتیم واسه چیدن وسایل.مشغول شدیم..می دونستم که کار یه نصف روز نیست و حداقل ۳روز باید بیایم و بریم.وسطای چیدمان بودیم که گوشی بابا زنگ خورد ما همه با دهان باز به بابا چشم دوختیم که رنگش پرید ومبهوت موند.بعد از درومدن بابا از بهت فهمیدیم که پسر یکی ازاقوام دور که به زور ۲۸-۲۹ سالش میشد برق گرفته و فوت شده.دیگه حال مارو ببینین وسط شادی و هلهله شنیدن خبر فوت ناگهانی یه جوون که یه نوزاد ۶ماهه هم داره حالمونو گرفت.همه شل و وارفته شدیم.تازه میخواستیم مجلس بزن و بکوب راه بندازیم واسه دوشنبه که تولد حضرت علی بود.خلاصه کوتاهش میکنم پدر مادرم رفتن تمام مجالسشم بودن و اجازه گرفتن واسه عروسی که اونام با روی باز پذیرفته بودن.دو روز بعدش همسر فرصت طلب به بهونه اومدن نصاب پرده و یخچال و گاز و ماشین منو نگه داشت که همتون در جریانین نصابا چه جیگری خون میکنن تا بیان؟البته جیگر همسر جان ازین تاخیرا خنک میشد!(در جریان باشین که ما مثلا خونه مادرشوهر بودیم اما عملا خونه خودمون میموندیم)روز جهیزیه کارتا هم با جیگر ریش ریش کردن رسید و چون مونتاژ کاری داشت یه کمی طول کشید.اما بالاخره مهمونامونم دعوت کردیم.راستی خواهرم بعد از ۴ سال کش و قوس بالاخره دمش لای در گیر کرد و بله رو داد و ۵شنبه قبل عروسیم بله برون کرد.نانازی عقش منیا...

من بعد از عقد یه رابطه ی عالی با مادرم برقرار کرده بودم و هر دو ازین موضوع راضی بودیم.اما نمیدونم چرا درست شب قبل عروسی باهم حرفمون شد!!اونقدر دلم شکست که نگو...یه عالم گریه کردم.هم من عصبی بودم هم مامان..اما من زودی ساکت شدم و گریم گرفت مامانم یه کمی بعدش زد زیر گریه.بساطی بود خلاصه......

روز قبل عروسی وقت اصلاح داشتم و رفتم جردن.صورتمو شیو کرد ابروهارم نازک نانازی برداشت.بسکه به هپلی و پاچه بزی عادت کرده بودم بعد از اصلاح حس غرور داشت خفم میکرد توی تمام طول راه برگشت واسه ملت از همه جا بیخبر قیافه گرفته بودم و چش ابرو میومدم.موهامم فندقی روشن ترکیبی رنگیدم خودم خوشم اومد آرایشگرمم گفت ببین فردا چیکارت میکنم!!!!با جسارت تمام کل بدنو اپیلاسیون کردم...دارین جیگرو که؟؟شانس اوردم که نپاشید البته منظورم از کل دست و پاهاست ها!!

خلاصه به معنای واقعی آماده شدم واسه عروس شدن...

واسه امروز بسه خسته شدین باشه واسه بعد.

میخام عسک بذارم...کمک..امداد..یاری سبز..من بلت نیستم خب؟؟؟!!!!

دوباره میام سراغتون..دیدین اینبار بدقولی نکردم؟دختر خوبیم بخدا فقط گاهی یا اکثرا شیطون میره تو روحم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 11:30  توسط یلدا | 
سلام با یک دنیا شرمندگی..من اومدم اما چه اومدنی؟؟

از همه اونایی که منو هنوز یادشونه و با معرفتن عذر میخوام..قبول دارم که من از همه بی معرفت ترم.

درگیر بودم خیلی هم در گیر بودم.کامل و مفصل و مشروح میام براتون توضیح میدم.

دوستان از همه اونایی که در نبودم برام پیغام گذاشتن واقعا ممنونم..عاشق همتونم حتی اگه منو از یاد برده باشید.

بله...عروسیم کردیم...بالاخره گذشت اون شبی که تو خواب و بیداری از استرس داشت منو میکشت.ماه عسلم رفتیم...بعدش بالاخره شدم خانم خونه خودم.زندگیه مشترک خیلی شیرینه شیرین تر از اونی فکرشو میکردم.حرف خیلی دارم باهاتون فقط به خدا الان نمیتونم بتایپم.منتظرم باشین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12:13  توسط یلدا | 
سلام سلام سلام.شرمنده ام یک دنیا.هر چی از کارای عقب افتاده بگم کم گفتم.(حالا اجالتا این عجولانه نوشتارو داشته باشین تا زودی بیام سراغتون)

خونه رو تمیز کردیم..یه کمی هم از وسایلو بردیم اما جهیزیه کلی رو جمعه یا ۵شنبه میبریم.امروز میریم سراغ کت شلوار و لباس عروس که بسفارشیم.وای امان ازین شلوغیا..۳ روزه میریم واسه سفارش کارت که بها رس تان بستست.دست از پا درازتر برمیگردیم.کوچه برلنم که تقریبا تعطیله.همه خریدام مونده..لباس پاتختی ندارم..چمدون و لباس زیر و سرویس طلا و لوازم آرایش و ....ندارمممممممممممممم.هیچی ندارم فقط استرس دارم..دوس جونا دارم میمیرم..نکنه ناکام بمیرم این روزای آخریه؟؟کمممممممک.....دلشوره داره خفم میکنه.راستی آیینه شمعدون خریدیم اونقده خوجله..گذاشتیمش روبرو در ورودی..مامانامون مردن از خنده همش بهمون میگن ذوقمرگ.تلویزیونم خریتیم ال سی دی سونی،خوبه؟در مورد آرایشگام یه کمی مردد شدم آخه بعضی از دوستان گفتن کارش متوسطه..اما منکه آلبومشو دیدم پسندیدم،چه کنم؟راستي تو برنامه خريداي ما مادر شوهر جايي نداره..کار بدي ميکنيم آيا؟؟

خیلی هول هولی نوشتم بخدا..همتونو میدوستم..

جوجو جونم ایشالا یه روز نوبت تو..

مهربانوي عزیزم اومدم به خونت کامنتم گذاشتم اما پریده بید..ایشالا این استرس شیرینا یه روزم تو جون تو بریزه ننه.

مليحه گلم بهت سر زدم اما نشد کامنت بذارم..دلم تنگته ناجور بي وفا..دعام کن ملي..سر نمازات خيلي دعام کن..دوست دارم.

عسلي جونم خيلي عسليا.به تو هم سر زدم اما بدون کامنت.خيلي عزيزي واسم.

خانم آ گل و دوست داشتني من نشد بيام به خونت..شرمنده.اما تو قلبمي خيليم دوست دارم دوستم.

پريزاد عاقل و ماه من به تو هم نشد سر بزنم ميبخشي منو مگه نه؟دوست خوبم دعام کن خيلي.از نظراتتم منو بي بهره نذار گلم.

.......و بقيه که وقت نشد ازشون اسم ببرم همتونو دوست دارم و واقعا به دعاتون نياز دارم.

ميام زود زود.فعلا.

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 11:41  توسط یلدا | 
سلام دوستان..روزتون بخير و خوشي.Hanging

از امروز دقيقا يک ماه وقت دارم..دارم از استرس ميميرم..قلبم تو گلوم ميزنه انگار..حالم خيلي بده.کمک..

از برنامه ها و کارايي که کرديم بگم براتون:

-5شنبه از اداره رفتم خونه مادر شوهر شب اونجا اتراق کرديم..خواهر شوهر و شوهرشو با کمال پررويي محترمانه بيرون کرديم.بابا جان تمام هفته اونجان خب مام که تو هفته يه شب جمعه بيشتر نداريم پس حق ما بود.قبل از شام رفتتيم ديدن مادربزرگ و عمه همسري که اومدن تهران.البته مادربزرگ با ما يه کوچه فاصله دارن اما عمه جون کاشون زندگي ميکنن.بعدم شام خورديم و لالا..

-جمعه صبح همسر و با يه عالمه نوازش بيدار کردم صبحانه توپ خورديم يه کم تو سر و کول هم پريديم تا ناهار بعد از ناهار رفتيم بسوي خونه خودمون.ديديم صابخونه بينوا رفته خونه رو تمييز کرده و کار زيادي نداره اما من همسرو فرستادم کلي مواد شوينده و ضد عفوني کننده خريد تا خودمون تمييز کنيم(يه کمي وسواس دارم)همسر جان طفلي يه چيزي انداخت زيرم گفت تو دراز بکش آهنگ گوش کن و برام حرف بزن من تمييز ميکنم  کارم که تموم شد صدات ميکنم بيا ببين اگه خوب نبود و راضي نبودي اونقد تمييز ميکنم تا راضي شي خوبه؟ و شروع کرد به کار انصافا هم عالي بود کارش.منم بعد از دو ساعت حوصلم سر رفت و کلي غر زدم تا اجازه داد آشپزخونه رو من عهده بگيرم اما به شرطها و شروطها..خلاصه مشغول بوديم که مادر شوهر با شربت و يه جعبه شيريني اومد.مام به کارمون ادامه داديم همسر با همه شرط کرده بود که تنهامون بذارن و اصلا تو کارمون دخالت نکنن..بيچاره مادرشم جرات نکرد کار کنه.بعد از يه ساعت مامان خودم و ناناز و داداش کوچيکم اومدن.با يه قرآن سبز خوشگل،يه جعبه شيريني،يه تابلوي قلم زني امام رضا،و کلي دستمال واسه تمييز کردن.کارمون تقريبا تموم شد فقط ديواراي بالاي آشپزخونه مونده.بعدم رفتيم راي داديم و برگشتيم خونه مامان خودم.

-شنبه از صبح با مامان و ناناز زديم بيرون.اول رفتيم جردن آرايشگاه فهيمه رو ديديم..خوب بود کاراش.من ساده ميدوستم از فشن و نقاشي خوشم نمياد..اونم کاراش ساده و زيبا بود.حالا با من چه ميکنه نميدونم والا.؟؟؟بعدم رفتيم آدينه،کفشاش جالب نبود زياد.ازونجام با مترو به سمت بهارستان رفتيم.يه پاساژي هست دور ميدون؟؟ميدونين کجارو ميگم که؟؟واقعا هم مدلاش خوبه هم قيمتاش.مامان دو جفت خريد ناناز و من گذاشتيم بعد بخريم..راه افتاديم سمت کوچه برلن.تو رستوران ناهار ميخورديم که همسر زنگيد گفت هرجايي راه بيفت سمت خونه(ساعت حدود ۱-۱۲)اوضاع ناجوره.منم چموشي کردم و زير بار نرفتم.اما قول دادم بريم مغازه بابا و پيشش بمونيم هرجام رفتيم با اون بريم.رفتيم کوچه برلن دوتا پاساژه لباس داره با قيمتاي خوب اونارو ديديم و يه مدلاييم تاييد کرديم واسه خريد.بعدشم رفتيم پيش بابام.شانزه ليزه رم ديديم..گرون و مزخرف.يه لباسي که تو برلن ۱۶۵۰۰۰ بود اينجا ميداد۲۴۰۰۰۰ تومن.خواستيم بريم پاساژ اهدا که از ۴راه وليعصر برمون گردوندن چون اتوبوسارو اتيش ميزدن.ماهم با تلاش زياد ساعت ۱۰ رسيديم خونه.

-از اداره رفتم خونه مادر همسري.کادو مونده خونه خودمون..برا مادربزرگ و عمه جون کادو برديم.امروزم ديدن مامان منه.البته خودمم هنوز کادومو دريافت نکردما.البته ديشب يه چيزايي داد اما اونا که کادو نميشه..خودت ميدوني چي رو ميگم ديگه؟؟ ناقلا!!کادو از من بتو يا از تو به من؟؟

پ.ن۱:ميبخشيد شرايط روحيم خوب نيست اصلا نميدونم چي تايپيدم..خيلي استرس دارم.

پ.ن۲:چند روزه دل پيچه هاي بدي ميگيرم تا دولا نشم و ناله نکنم خوب نميشه..حالت تهوعم(روتون گلاب) زياد مياد سراغم..من بيگناهم به خدا..از ترسم دکتر نميرم..يعني وقتشم نميکنم.فکر بد نکنيد من خيلي دختر خوبيم فکر ميکنم از استرس و هيجان باشه.

يک توضيح:واقعا شرمنده ام که تاييديه گذاشتم واسه نظرات..آخه از دست يه ادم عقده اي کلافه شده بودم..وگرنه به درايت و شعور همتون ميبالم.

خيلي دعام کنين..حال و روزم خيلي بهم ريختست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 11:52  توسط یلدا | 
سلام..خوبين؟؟خوشين؟؟سلامتين؟؟

ماهم خوبيم..داريم روزامون رو با انتظار شيريني طي ميکنيم.گفتم که هفته مون خوب شروع شد.خيالمون بابت خونه راحت شده،البته هنوز آيينه و قرآن نبرديم واسش منم همون يه باري که واسه ديدن خونه رفته بودم ديدمش ديگه نرفتم اونوري.بخدا وقت نميکنم همش خريد و ليست کردن جهيزيه وقتمو ميگيره.دارم فکر ميکنم که تا آخر عمرم حتي وقتي بچه هام دارن ازدواج ميکنن من هنوز دارم جهيزيه خودمو کامل ميکنم!چه کنم؟؟اين خورده ريزه ها واي واي امان ازين خورده ريزه ها..مگه تموم ميشن؟ديروز دوباره مولوي بودم واسه پلاستيکا؟؟خواهر جون من تو ليستم پلاستيکو اصلا وارد نکردم چون از پلاستيک خوشم نمياد..اما وقتي رفتم بازار هي حالا اينو بخرم بازم بذار اي يکي رم بگيرم شد ۲۰۰تومن باورتون ميشه؟بازم مونده ها.البته تقريبا تمومه فقط سرويس چوب و پرده مونده که اصلا قيمتم ندارم.بايد بيفتم پي اونا.از پيشنهاداتتون استقبال ميشود..هم اکنون نيازمند ياريتان هستش چيز...اين دختره..يلدا.

واسه چوبم۵/۳ گذاشتم کنار بسه؟؟اخر ماه هم قرار واسه خريداي مشترکمون بريم.ميگم واسه آيينه شمدون کجا بريم؟عروسا کمک...لباس پاتختي..راحتي خونه..روتون گلاب لباس ز ي ر.کجا برم.؟

واي خدا چقدر غر زدم؟؟فکم افتيد.دارم هذيون ميگم نه؟؟حالم بده!!نکنه ناکام بميرم؟؟

ميگم ماه ديگه اين موقع من چه جوريم؟؟کارام تموم شده به نظرتون؟؟

زودي ميام..دوستون دارم و دعا و کمک يادتون نره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 13:35  توسط یلدا | 
سلام دوستان..خوبین؟؟سلامتین؟؟

ما دوتا هفته خوبی رو شروع کردیم..چرا؟؟خب خونه دیدیم و پسندیدیم و امروز قولنامه میکنیم.بله ماهم خونه دار شدیم(البته از نوع مستاجرش)

خدمتتون بعرضم که ۵شنبه نزدیک ۲۵ تا خونه دیدیم همه هم قواره بزرگ و درندشت.مثلا ۹۵ متری بی خاصیت که همه خونه هال و پذیرایی بود..یا ۷۵ متریه همه هال و آشپزخونه بدون سرامیک و موکت و همه چی.اینا نمونست میگما.خلاصه اون ۷۵ متری رو پسندیدیم چون شرایط مالیش جور بید قرار شد شنبه ساعت ۷ عصر بریم واسه قرارداد..که صبح شنبه مادر شوهر جان زنگید که یلدا اگه تو حرفی نداری من برم دوباره چند جا خونه ببینم چون تو کار داری.این خونه هه بزرگه چطوری میخای فرشش کنی فقط سه تا ۱۲متری میخاد بعدشم اگه پسر من موافقت کرده تو نباید میگفتی منم خوشم اومده اون نمیتونه اینهمه کرایه بده..چون تو گفتی خوشم اومده اونم مثل همیشه قبول کرده.حالا جالبش اینه که خدا میدونه من خیلی کمتر از همسرم ازون خونه خوشم اومده بود اما چون دیدم چشمشو گرفته حرفی نزدم والا پرکردن اون خونه درندشت واسه منه بدبخت که سخت تره.منم حرفی نزدم و گفتم هرطور شما صلاح بدونین و هرچی شما بگین. اما دلم مثل همیشه بیصدا شکست.به همسرم زنگ زدم و رفتم رو مخش که من ازون خونه خوشم نمیاد گیر داد که چرا و چطور و این حرفا که منم زیر بار نرفتم که زیر سر مادرته.بعدم با مامان رفتیم شوش واسه کریستال باقیمانده دکورم.از ساعت ۱۱ تا ۶ راه رفتیم و چونه زدیم و خریدیم.توراه بودم که همسر زنگید که مامان یه خونه دیده میگه خوبه و به درد شما میخوره آماده باش میام دنبالت که بریم ببینیمش چون مشتری واسش نشسته و بنگاهیه به خاطر مامان منتظر ماست.رفتیم دیدیم خوبه نقلی و دنجه.۶۵ متریه.منم تاییدش کردم و امروز قرارداد نوشته میشه.

اینم بگم که توی راه با همسرم بودم که مادرش زنگ زد که:(نمیدونست من با همسری دارم میرم اونجا فکر کرد با آژانسم..عاشق این رازداری همسرمم)سلام مامان خوبی؟من:ممنون..مادرشوهر:داری میای مامان؟من :بله. مادرشوهر:مامانی زودتر بیا میدونم خوشت میاد منم واسه خاطر تو رفتم دیدم چون اونجا به ایستگاه سرویست دور بود یه کم و اذیت میشدی.من متعجب ازین همه محبت یه هویی:ممنون مامان تو راهیم داریم با همسری میایم.بعد از قطع همسری توضیح داد که از ناراحتی آنی من فهمیده که زیر سر مادرشه و زنگیده و دیگه نمیدونم چی گفته که مادر شوهر متحول شده.

دوس جونا گذشت..خونه هم گرفتیم اما دلم شکست و ترمیمم نشد.نمیتونم این موضوع رو هضم کنم که چرا وقتی میدونه پسر خودش یک کلامه و هیچکسم حریفش نیست منو مقصر میدونه..آره مطمئنم که به خاطر منافع و صلاح ما این کارو کرد اما لحن صحبتش و تهمت بیجاش از تو ذهنم پاک نمیشه.

بعد از شادی واسه خونه رفتیم بیرون و یه آتلیه دیدیم واسه عکس و فیلم.قرارداد صوری بستیم یعنی گفت بیاین ما اون روز برنامه نداریم..بیعانه هم نگرفت.کاراش خوب و جالب بود..همه نمونه هاشم با بچه ها کار کرده بود و همسری هم راحت دید و پسندید.با یه نیگا به قیافه همسری هی تاکیید میکرد که عکاس و فیلمبردار خانمه خیالتونم راحت چون همه کارا جلو چشم خودتون انجام میشه.

هفته خوبی داریم میدونم چون یه موج عشق جدید تو دلمون پیدا شده..جدیدا بدون حرف فقط با چشم و گاهی تله پاتی باهم حرف میزنیم.از تندی عصبی همسرم به خاطر کارای عقب مونده یه کم کاسته شده و بی وقفه و بی دلیل دلمون تنگ میشه واسه هم.روزای شیرینی داریم..گور بابای اطرافیان و حرفاو دل شیکوندناشون..خودمونو عشقه.

فردام میام و براتون میتعریفم...دوستون دارم هوارتا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 11:14  توسط یلدا | 
سلام..خوبین؟؟؟خوشین؟؟Flower

ماهم خوبیم ممنون..راستش اونقدر روزامون عجیب و پراز کشمکش میگذره که تو این دو هفته من همش ۴ یا ۵ روز بیشتر نیومدم سرکار.خيلي کاراي عقب مونده داريم..برنامه هاي نريخته..خريداي نکرده..خونه ي نگرفته..از همه بدتر هر دو تحت فشار شديد عصبي هستيم و دست کم يه روز در ميون باهم بحث يا قهر داريم.اعصاب ندارم به خدا...

يه سوال؟؟؟به نظر شما اين توقع زياديه که تو اين روزاي پر استرس من از اطرافيانم توقع درک دارم؟؟نميگم کمکم کنن نه!!اما حداقل درکمون کنن.چه خانواده خودم چه خانواده همسرم.همه انگار تو يه خواب زمستوني به سر ميبرن..انگار سالها وقت هست تا ۲۵ تير..به خيالشون ما زيادي حرص ميخوريم..تازه در اين بين از زخم زبون و نمک پاشيدن به دردامونم غافل نميشن.آرزوهاي خفتشونو واسه ما بيدار ميکنن البته نه به قصد کمک..بلکه به قصد کنايه و متلک.

خب بسه ديگه خيلي غر زدم...بگم خدمت شما که:هنوز در مسئله ي مهم آرايشگاه و زيباسازي به نتيجه نهايي نرسيدم.آتليه و فيلمبردارم همينطور.خونه هم با تلاش بسيار داريم ميبينيم..اما اين صاحبخونه هاي طمعکار خير نبينن که هي اجاره هاي فضايي از خودشون در ميکنن.

جهيريه هم ديگه آخراشه.مونده يه چند تا تيکه کريستال تاپ واسه بوفه و سرويس آشپزخونه.البته خورده ريزه هاي تموم نشدني همچنان باقيست.

تمام هفته ي گذشته رو خونه مادر شوهر بودم.مهموني خداحافظيه خاله جون بود و مادر شوهر احضارم کرده بود.منم که چترم بازبه بهونه خونه ديدن پلاس شدم اونجا.البته سخت بود چون شوهر خواهر شوهرم اونجا بود همش و معذب بودم.خجالتم نميکشن والا.تو اين يه سال عقدشون شايد ۲ شب جدا خوابيدن و پيش هم نبودن.نميدونين سر اين مسئله من چقدر از جانب همسر جان غر شنيدم..البته اين اواخر کاملا خونسرد و بيخياله ميدونين چرا؟؟ميگه:هه..اين چند روزه باقيمونده روهم تو برقصون تا بعد ببينيم کي تا آخر عمر بايد برقصونه؟

برای عشقم:عزیزم هردو به هم ریخته ایم.خوبم میدونیم چرا؟اما حل میشه مثل تمام مواردی که تنهایی حلش کردیم اینم رفع میشه.باورت میشه ما داریم به معنای واقعی مال هم میشیم.میریم خونه خودمون..همیشه پیش همیم بدون حرف و شرط.من دارم میام پیشت واسه ابد تا آخر عمرمم میخام کنارت باشم.میام تو خونه ی تو..زیر یه سقف باهمیم بدون اینکه برای یه کار کوچیک بخایم به ۱۰نفر توضیح بدیم.هر جا میریم دیگه چشمها دنبالمون نیست..میتونیم شب تا صبح با صدای بلند بخندیم بدون اینکه نگران بیداری و و فکر بد بقیه باشیم..دیگه مجبور نیستیم هه ی شرایط اطرافیانو واسه باهم بودن با چشم بسته و دندونای فشرده به هم قبول کنیم.همسرم روزای سخت جدایی داره تموم میشه..من میمونم و تو..داره تموم میشه. صبر کن گلم.

دوستای نازم خیلی به دعاتون نیاز دارم هرجا که دلتون شکست منو یادتون نره.

شاد و سلامت باشید.Balloons

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 9:51  توسط یلدا | 
سلام دوس جونا!سلامتين؟اوضاع چطوره؟خوب ميگذره که ايشالا؟؟

خيلي خوشحالم..شاد شادمYah..ميدونين چرا؟؟خب معلومه ديگه تاريخ عروسيمون معلوم شد.عاليه،وااي خدا جونم باورم نميشه من دو ماه ديگه خونه خودمم.ازين اين خونه اون خونه شدن راحت ميشم ..يعني ميشه؟؟تاريخ عروسي:۲۵تير شد..۴روز بعد از تولدم.نميدونين چه حالي داريم؟؟همسرم يه سره حرص ميخوره و داره جوش جور کردنه خونه رو ميزنه..من امابعد از اون همه استرس واسه تعيين تاريخ حالا که معلوم شده يه آرامشي وجودمو گرفته که نگو..دلم ميخاد به اندازه ۲سال بخوابم.وقتي از استخر درميايم ديدين چه رخوتي ادمو ميگيره؟من الان اونطوريم.ميدونم، ميدونم که آرامش قبل طوفانه اما خوب عالميه.

۵شنبه که رفتم خونه مادر شوهر ديدم پدر همسرم تو خونست و منتظره انگار.همسرمم زود اومد خونه..بلاي جون شد که بيا بخوابيم!اما منکه يه بوهايي به دماغم خورده بود تو دلم گفتم اين خواب غفلته من نبايد بخوابم ،همسرمم همينطور..پس دست به کار شدم با هر ترفندي که ميشد(آخه شوهر جان وقتي خوابش مياد کلافه ميشه و بد قلقي ميکنه،ننر ميشه به عبارتي.)نذاشتم اونم بخوابه کلي خوش اخلاقش کردم و فرستادمش به ميدون.رفت بيرون اتاق و با پدر صحبت کرد و فهميديم که پدر شوهر جان منتظر ما بوده تا بريم تالار ببينيم.منم زود آماده شدم و رفتيم.اينکه ميگن اگه ميخاي بميري هم تو اون دنيا بايد پارتي داشته باشي بد نگفتن.چون يارو تالاريه تا آشنايي داديم يه شب جمعه واسمون خالي جور کرد..و همون شدروز رسمي شدن عشق ما.

فهرست کارهايي که بايد کرد:

۱-دنبال خونه ايم خفن(همسر جان ميره،ميبينه،گلچين ميکنه تا من برم بپسندم..مبادا که خسته شم يه هوا!!)

۲-بايد لاغر کنم خفن تر(دکتر رفتم و الان تو ريجيمم)

۳-خريد هاي باقي مونده جهيزيه(چرا تموم نميشه آيا؟؟)مردم بسکه خريدم.

۴-فيلمبردار،عکاس، آتليه خريداريم.مطمئن باشه،کارش خوب باشه،قيمتشم خيلي خوب باشه.آيا ياري کننده اي هست؟

۵-خريد عروسي،سرويس طلا،لباس و.....(واي همش که خريد؟پس کي عروسيه؟؟)

۶-ريختن اشک و آه و زاري به مقدار زياد طوري که اشک دونم خشک شه چون اسم شب عروسي که ميشه بغض ميکنم و گاهي هم گريه.همسرم تهديد کرده که شب عروسي اگه مثل شب عقد گريه کني همون شب ميذارمت خونه بابات.(شمام باور کنين)

از وقتي که تاريخ تعيين شده توي هر دوتا خونه ها يه جور ديگه اي شده..تو خونه ما که خواهرم وااي خواهر خوشگل چش آبي من،نانازم هم خوشحاله هم بيشتر از هميشه بهم نزديک ميشه.شبا هرطوري که هست باهم نيم ساعت پياده روي مونو ميريم حتي با پاي شکسته ي جوش نخورده ي ناناز.اونقده ميخنديم که از فشار (روتون گلاب)دسشويي مياييم خونه.مامانم،که بعد از عقدم رابطم باهاش خيلي صميميتر و عاليتر شده همش فکر جهيزيست و گاهي که مثلا حواسم نيست ميبينم که به نقطه خيره شده و...بابام وااااي واااي واااي باباي مهربونم که ميميرم براش. نگم بهتره.(الانم دارم گريه ميکنم،ديوونم نه؟)

خونه همسرم مامانش يسره قربون صدقه دسته گلش ميره:قربون صداي خنده هات مامان،قربون غذا خوردنت مادر،اگه تو بري من واسه کي غذا درست کنم؟(آخه همسر جان بسيار بسيار با اشتها و عاشقانه غذا ميخورند) من:واا،ماماني مگه داره ميره سفر آخرت؟(دور از جون)مادر شوهر بي توجه به حرف عروس از در ديگه اي وارد ميشه:يلدا جون مامان بچم قورمه سبزي خيلي دوست داره،از خوراک لوبيا و رشته پلوهم خوشش نمياد.هواشو داشته باشيا!!دارم بعد از خدا به تو ميسپرمش.

خلاصه که بساطي داريم.

برای عشقم:عزیز دلم منم به انداز ی تو به فکر هستم اگه میبینی یه کم سست و بی حال به نظر میام به خاطر اون آرامشیه که بعد از خبر بهم دست داده.درکم میکنی میدونم.راستشو بگم دلم برای روزای قاچاقی دیدنمون تنگ شده؟برای یواشکی حرف زدنا!تیکه ی مخصوص خودمون که شبا میرفتیم!!یادته راننده کامیونه مارو دید تو جاده واسمون بوق بوق عروس راه انداخت؟؟فرحزاد و جاده چالوس که با ناناز اینا رفتیم؟؟هنوزم برام بهترین خاطرست.صدای توُعطر تن تو برام یاد آور روزای قشنگیه که داشتم و روزای طلایی و شادیه که کنارت خواهم داشت.عشق من بیقراری نکن داریم به روز موعود نزدیک میشیم.دوست دارم...تا همیشه.

دوستاي گلم از حال و روزتون قبل از مراسم عروسي بهم بگين..شما چطور بودين؟؟حتما حتما...چون منتظرم.

شاد شاد شاد باشید..ان شاالا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 14:46  توسط یلدا | 
سلام عرض میشود..حال؟؟احوال؟؟خوبین سلامتین؟

هفته ي پيش که گفتم ازدواج دانشجويي دعوتيم!!رفتيم و کلي هم خوش گذشت از ساعت 7 تا 30/12 هم طول کشید.احساس خوبي بود بعد از مدتها يکنواختي تنوع شيرين و عروسانه اي بود.چادر عقدمو پوشيدم با يه روسري سفيد خوجل...ميخاستم تيپ سفيد بزنم که همسرم نذاشت و تذکر داد که اينجا محل کارته فکر بعدشم باش  الان جو گيري اما خودتو کنترل کن.ولي يه کم جيگر کن منم که حرف گوش کن و شوهر ذليل..فوري اطاعت کردم و ارايشيدم.نميدونين چه کيفي داشت وقتي قاطي عروساي ديگه ميرفتم..احساس جووني ميکردم ننه.همه هم به من ميگفتن عروس خوشگله..واااي مردم از خوشي.بعد از جشن عکسارو که رو سيستم اداره ديدم کلي کف به دهن اوردم..همسر جان در عالم بي خبري فيگوراي خفني گرفته بود طوري که همکارام ميگفتن شوهرت چه برازندست..!من:حتي يکيشون همسرمو نشناخت..:اين همونه که تو عکس عقدتون بود؟؟نه بابا اين يکي ديگست...!!!بله ديگه..منم اگه يه ادم ۶۵ کيلويي سابقو تو وزن ۹۰ کيلو ميديدم نميشناختم.خلاصه بسي خوش گذشت.

جمعه شب هم به بهانه تالار دیدن موندم خونه همسر اینا(مادر شوهر به شمال مشرف شده بودن٬راحت بگم خونه تنها بودیم.).شنبه صبح اول وقت با همسری راهی شدیم واسه دیدن یه تالار.خوب بود..مدیرش دوست یکی از دوستان پدر شوهر میباشد.تاریخ خالی هم داشت..البته وسط هفته٬اما خب چاره چیه؟؟ما عجله داریم..هولیم خب به عبارتی.

شنبه و یکشنبه خبری نبود اما صبح دوشنبه با یه خبر بد یخ کردم..عزیزان سکه ی ازدواج دانشجویی به ما تعلق نمیگیره..واااای..حالا همه باهم یکصدا :امان از دل یلدا...smiley1660.gifgirl_cray.gif

سه شنبه همسرجان رفت سمت خودشون خونه دید.کلی ذوقیدم.انگار یه جورایی داره بوی جدی شدن میاد!!(میگم من چقدر تو این هفته دچار تنش و هیجان شدم..نمیرم یه وقت؟؟ناکام میمیرما)

چهارشنبه با نیرنگ و فریب همسرخان میخاست منو ببره خونشون طعمه هم همون خونه دیدن بود میگفت باید باهم دوتایی بپسندیم اما من دم به تله ندادم و گفتم ۵شنبه.

امروزم که فعلا اداره ام..آی زور داره!اداره ما ۵ شنبه ها تعتیله اما یه جاهای مهمش باید باز باشه یکی ازون جاهام قسمت منه بدبخته.توی هفته یه روز بهم تعتیلی دادن تا ۵شنبه هارو بیام.همه تو رختخوابن اونوقت من بینوا در حال کار وتلاش.دیروز همسری باهام قهر کرد چون نرفتم خونشون..الان باهام سرسنگینه...نگران نباشین!!حل میشه..شخصا قول میدم.smiley1706.gif

همسرانه:عشق من تو این هفته خیلی اذیتت کردم..میدونم..اما تو ببخش.ذاتم اینه٬عوضم نمیشه.اما در عوض وقتی اذیتت میکنم عشق تو تودلم بیشتر و بیشتر میشه.

دیروز نزدیکه ۱۰ بار تایپیدم اما سیو نمیشد و میپرید.دیوونه شدم..کیبوردو گاز گرفتم.پایه چسبم کوبیدم رو مانیتور.

راستی دقیقا یه ماه مونده به روز مادر..باید به فکر بود.شما میخاین چیکار کنین؟؟به منم آمار بدین..فوضولم خب!!وااای خسته شدم چقدر حرف زدم.اگه بی نظمه و سرو ته نداره ببشخید.

در سایه حق شاد و سلامت باشید. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 10:15  توسط یلدا | 
سلام..خوبین؟

من حالم خوبه!یعنی بهترم..میدونین چرا؟؟چون ما دوتارو به صورت قاچاقی به جشن ازدواج دانشجویی دعوت کردن.من همش اينجوريم...ميام تعريف ميکنم.(چه ذوق مرگ)

ILOVE YOU

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 15:9  توسط یلدا | 
سلام...حال،احوالتون چطوره؟؟روزاتون خوب ميگذره که ايشالا؟؟

ما دوتام خوبيم..روزامون با کارو تلاش و خستگي زیاد ميگذرونيم.اوضاع اصلا خوب نیست..تو محل کار٬خونه خودمون٬خونه همسرم همه جا و با همه مشکل دارم جز با همسر مهربونم.

خیلی سخته..به خدا بریدم..من اصلا اهل گله و شکایت نیستم.عادت ندارم مثل این سکینه غرغروا هی نق بزنم اما به جد همسرم دیگه بریدم.تصور اینکه عروسیمون به مهر و آبان بیفته مثل کابوس داره عذابم میده..خسته ام...خیلی خسته.

برای تنها امیدم تو زندگی:بهترینم٬ وقتی صدات مثل نوای خوش یه رود آرووم تو گوشم میپیچه تمام غصه ها مثل آب تو نور آفتاب بخار میشن... محو میشن.تو آفتابی تو آسمون دلم..تو همون رود خوش صدایی که همه غمارو با قدرت از بین میبری.دوست دارم از اعماق وجودم تا ابد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 11:15  توسط یلدا |