ساعت:۴۵/۳ بعد از ظهر
بدو بدو مثل فشنگ سیستم اتاقمو خاموش میکنم و چادر و کیف و تشکیلاتو برمیدارمو دددد بدووووووو
...دارم از سرویس جا میمونم
..اصلا حوصله هی پیاده شو سوار شو رو ندارم....تو سرویسم اول یه چرت ۳ دقه ای میزنم بعدم با همکار پشتیم فک میزنیم.
ساعت:۴ بعد از ظهر
میرسم سر کوچه...با همکارم هستم..یه خانم مجرده که سنش از ۴۴-۴۵ گذشته..من کوچه ۱۶همم اون کوچه ۱۵ هم...یکم وایمیستیم سر کوچه اونا و پشت سر اون یکی همکار مجردمون که عنق و بد خلقه اصلانم به چرت و پرتای ما نمیخنده غیبت میکنیم..همکارم ادای اخم کردناشو درمیاره..منم ادای پشت چش نازک کردناشو...اون نخودی میخنده اما من عین هیولا قهقهه میزنم
..خدافظی میکنیم و میرم سمت کوچه خودمون...سرکوچه آمار ماشین همسرو میگیرم و میفهمم هنوز نیومده...خوشال و خجسته گازشو میگیرم سمت خونه
...در حال گاز دادن بودم که قسمم یادم اومد...
اینکه قسم خوردم امروز هیچ کاری نکنم و فقط بخوابم..بسکه روز شلوغی بود امروز... تازه بینهایت کمبود خواب دارم و هوای بهار مستم کرده.امیدوارم به قسمم عمل کنم...
کلید تو در چرخید و خونه ی خنک درش باز شد..
ساعت شد:۰۵/۴ دقیقه
از دم پله ها چادرو از سرم میکنم...کلیدو تو قفل در ورودی که میچرخونم بدون توجه به همسایه بالاییه(مبادا سر برسه)دست میکنم زیر چونه م و مقنعه ی خفت رو درمیارم...همسر نیست واقعا..خدایا شکرت بار الها...
مانتو و شلوارو درمیارمو همینجوری با تاپ و بی شلوار تو خونه رژه میرم تا آمار خونه رو بگیرم..مثل همیشه اول آشپسخونه:خب سینک که پره لیوانه...سماور خاموش...گازم پره دونه های برنجه..ای خدا..
بعد اتاق خواب:که قربون همسر با همتم برم من..تخت همونطور که من بلند شدم و پریدم بیرون همچنان پابرجاست..از خیسیه حمومم میفهمم که آقا دوش گرفتن...
پذیراییم که جابه جا لیوانای رنگارنگ تزیینش کردن..جورابای گوله شده هم از زیر مبلا بهم سلام دادن
..گلدونام تشنه و هلاک برام برگاشنو تکون دادن که ما آب میخوایم..!!!
ساعت ۳۰/۴
یهوو یاد نمازم میفتم که مونده..آخه تو اداره نمیتونم بخونم..وضوش به دلم نیست..حس میکنم ترشح میشه روم..یه بارم صبح وضو گرفتم و بعد نماز صبح درومدم بیرون با خودم گفتم تا اذان ظهر نگهش میدارم...اما نشد..بسکه چایی و خیار و میوه واینا خوردم تا تو چشمام پره آب بود..این شد که بعداز ظهرا وقتی رسیدم خونه نماز میخونم...پس با همون سر و ضع خنده دار وضو گرفتم و الله اکبر....
ساعت ۵
بعد از نماز گفتم بیخیال وضع اسفناکه خونه..من باید بخوابم..رفتم لحاف سرخابی مورد علاقه مو از رو تخت اوردم با متکای محبوبم...و ولوووووووو شدم جلو تی وی...داشتم کانال عوض میکردم که صدای دسته کلید همسر اومدو آه از نهادم درومد..........نهههههههههههه
ساعت ۶
خب این یه ساعت رو دارم به حرفای تموم نشدنی همسر گوش میدم..عادتشه..تا از در میاد تو از لحظه ای که از خونه رفته بیرون تا موقعی که اومده رو یه کله برام تعریف میکنه
..نمیونم خوبه یا بد؟؟!!!هرچیه ما تحت خشو ناجور میسوزونه!!!همیشه میگه:یلدا من این یه هنر تورو یاد نگرفتما!!منم میگم:ای بابا مگه کدوم هنرمو یاد گرفتی؟؟؟این یکیشه..بعدشم من یادش ندادم که٬ از دوران عقد این همین مدلی بود(منظور از این همسر میباشد نه درِ ورودی منزل!
)
ساعت ۳۰/۶
بلاخره موعد اخبار رسید و منم خلاص شدم..رفتم آشپسخونه..گفتم بزار یه چایی بزنیم...سماورو روشن کردم ..یادم افتاد مرغ گذاشتم بیرون واسه شب که مرغ و بادمجون بپزم..گفتم بزار اونارم بزارم بپزه بعد برم بخوابم..پیاز..روغن..تفت مرغ..بعدم زردچوبه و آب..یه پره کوچیک چوب دارچین..در آخرم یه تیکه فلفل دلمه ای و زعفرون..همه مراحل به ترتیب انجام شد..منتظرم که جوش بیاد درشو بزارم و برم بخوابمممممممممم...توجه داشته باشین که در هین آماده سازی مرغ ولوم تی وی رو ۱۰۰۰ بود و کل خونه ناراحته اون تصادف بی آر تی با درخت بودن..مثلا مبلا و تابلوها یا سینک ظرفشویی..(من کشته مرده ی این در سختی بودنه مردا هستم) اومدم که بیام بیرون گفتم بزار برنجمم خیس کنم..
و این شد که ساعت شد: ۱۵/۷
دیگه اومدم که بخوابم..گفتم توپم در کنن دیگه نمیتونم وایستم..باید بخوابم..مردم بسکه خوردم به درو دیوار..تا رفتم زیر پتو و چشمامو مثل کروکدیل دادم بیرون تلفن ززززززززرررررررررر...ای خداااااا..خودمو زدم به خواب تا همسر جواب بده..مامانم بود...ای وااای مامان..تو دیگه نهههههههههه...همسرم که قربونش برم سریع گوشی رو گرفت طرفم
..نهههههه....الو سلام مامان....
ساعت : ۸
دارم با مامان حرف میزنم..همچنان.......از اسبابکشی دوست قدیمیش میگه تا خرید هندونه ی دیشب توسط بابا..تمام دغدغه شم شده عروسی ناناز که یه ماه دیگه ست..و اینکه سبزی قورمه من تموم شده و باید برام بگیره و سرخ کنه...تازه یه چیز نگران کننده ی دیگه ام هست:"اینکه یلدا به نظرت توت فرنگی خوب تا قبل عروسی ناناز میاد؟؟؟آخه مربای توتش ماله پارساله بچم".....ماماااااااااااننننننننن...همونطور که حرف میزنم تخت رو جمع میکنم و با حسرت به متکام خیره میشم...جورابا رو یه جا تپه میکنم تا بریزم تو ماشین..گلدونامو آب میدم٬هرس میکنم و میزارمشون تو تراس تا با نم نم بارون بهار عشق کنن..لیوانارو جمع میکنم تو سینک...آب برنجو میزارم...بادمجون از فریزر در میارم و میزارم کنار گاز تا یکم یخشون باز شه...و مامان همچنان داره از مغازه ای که وحید (برادرم)باز کرده میگه...و مهمونی دوست بابا..
ساعت: ۳۰/۸
همسر ولووووو داره بی ست و سی میبینه...مامان تازه قطع کرده..منم برنجو آبکش کردم دارم کف قابلمه سیب زمینی میچینم...برنجو که دم میزارم٬ لباس زیرا و جورابا میرن تو ماشین...وایتکس و پودر و نرم کننده میریزم و استارت...ماشین که میچرخه ظرفا هم شسته میشن..یکم از پودر ماشین رو میریزم تو لیوانا و میزارم بمونن(خیلی خوبه شمام امتحان کنید مخصوصا اونایی که به وایتکس حساسیت دارن..)بعد از یه ربع میشورمشون..گازو با سیف اسپری پاک میکنم...کف آشپزخونه رو جارو شارژی میکشم و خیار گوجه هارو با مایع ظرفشویی میشورم...دوباره پیاز داغ ..بهش رب و فلفل و آبغوره میزنم..آب میریزم و جوش که اومد بادمجونا رو میچینم توش..مرغا سرخ میشن و میرن کنار ..چایی میریزم برا همسر و با خرما میبرم براش...وضو میگیرم و نمازمو میخونم..بعدم با ظرف سالاد سازی میرم تو هال..
ساعت:۳۰/۹
دارم همسرو صدا میزنم تا بیاد سینی وسایل شامو ببره...میاد یه ماچ از گردنم میکنه و میبره...جلو تی وی شاممونو میخوریم و بعدشم چایی. دراز میکشیم تا هم سریالارو ببینیم هم تو سرو کله ی امروزمونو بزنیم...وایی یادم رفت لباسا تو ماشینن!!!باید پهنشون کنم...
ساعت: ۱۱
همسر میره که بخوابه..صبح زود باید واسه کاری اداره بیمه باشه...یادم میفته که مقنعه و چادرم تو بارون امروز خیس و چروک شدن...اتو....چندتام پیراهن برای همسر اتو میشه...
ساعت : ۳۰/۱۱
اسلوموشن و سایلنت دارم ظرفارو میشورم تا همسر بیدار نشه و کار دستم نده...ناهار فردای خودمو همسرو برمیدارم و بقیه جاساز میشن...بعدم گلدونارو میارم تو تا یخ نزنن...
ساعت: ۱۰/۱۲
سماور خاموش...پنجره بسته...شیر ظرفشویی سفت میشه...قفل در خونه رو تست میکنم که قفله یا نه!!قرص آهن و اسید فولیکمم میخورم..مسواک ...چراغارو خاموش میکنم..میام تو اتاق خواب..لوسیون میزنم..سره همسر رو متکای خودشه اما نمیدونم چجوری واقعا چجوری پاهاش و متکا بغلیش سمت قسمت منه..!!پیراهن خواب سبزمو میپوشم و میرم زیر لحاف..فوری یه دست سنگین میشینه رو کتفم بعدم یه صدا میاد که میگه:عزیزم.....و خررررر پفففففففف(احتمالا میخواسته بگه خسته نباشی)پشتمو میکنم بهشو چشمامو میبندم...
بلاخره منم خوابیدم